تبليغاتX
قاطي پلو

قاطي پلو

زندگي... .

به قول يكي از دوستان قديمي

 

مرد + دگي = مردگي

زن + دگي = زندگي

 

حالا که فهمیدی دیگه انتخاب با خودتونه... .

 

ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:4  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

شهید باغبان

بنام او 

برای خوردن سحری بیدار شدم.بارون میومد پنجره اتاقم رو باز کرده بودم.اصلا خواب آلود نبودم و حس خیلی خوبی داشتم صدای شر شر بارون گوشام و نوازش میداد،بعد از خوردن سحری و دراز  کشیدم روی تختم،نسیم خنکی که پوست صورتم رو نوازش میداد و هوای خنکی که داشت بدنم رو میلرزوند انگیزه ای شد که لباسامو بپوشم و چترم رو بردارم و از خونه بزنم بیرون ،وای چه لذتی داشت واقعا وصف نشدنی...

شروع کردم به قدم زدن ،،چراغهای کوچه ها و خیابونا روشن بود و بارون تقریبا شدید شده بود.هوا بسیار تمیز بود و داشتم فکر میکردم که فقط 4 تا 5 ساعت دیگه کافیه تا زمان بگذره و این آدمایی که خدا به خوبی خلقشون کرده به بدی،هوای خدایی رو آلوده کنن.یه آهی کشیدم و یاد خاطره ای خوش افتادم.البته خاطره ای خوش برای الانم و خاطره تلخ برای گذشته...

آره دوران دبیرستان بود اون موقع مدارس با این ایام فرق میکرد.جوراب سفید ممنوع بود،تازه طرح امور تربیتی که شهید باهنر پیاده کرده بود جمع شده بود ولی همون برادرا سر کارشون بودن(امور تربیتی)ولی اسمشون تغییر کرده بود(مشاور)

یادمه مدیر و ناظم و…همه رو به چشم خیر و خوبی نمی دیدن بلکه همه رو بچشم شر و بدی میدیدن…از آقای میری بدم میومد ازش متنفر بودم.

آقای میری هم ناظم مدرسه بود و هم معلم اجتمایی،ما ما مجبور بودیم قیافه کریه ایشونو هر روز تو مدرسه زیارت کنیم و هفته ای 3 روز هم از نزدیک سر کلاس.

اوایل ازش بدم نمی اومد امابعد…

اون آدم کوتاه قدی بود باریک اندام با کلی ریش.

زمان جنگ بود تقریبا آخرای جنگ،سپاه حضرت محمد(ص)داشت آماده رفتن میشدبه جبهه ،از داوطلبین ثبت نام میکردن.زنگ کلاس اجتما عی بود آقای میری اومد سر کلاس اما درس نداد و از جنگ صحبت کرد از رشادت سربازان اسلام از امپریالیسم آمریکاگفت.از صدام حسین(لعنت بر او باد)گفت.از به خطر افتادن اسلام و از شهادت...

با شور و هیجان خاصی صحبت میکرد.برق هیجان رو میشد از چشمهاش خوند.

سال دوم دبیرستان رشته تجربی بودم،در آخر صحبت های آقای میری گفت:میخواد که با این سپاه عازم بشه و گفت هر کی میخوادثبت نام کنه و با اون همراه باسه اسمش و تو لیست بنویسه،از کلاس 30 نفری ما 10 نفر ثبت نام کردن،فقط 2 هفته تا اعزام سپاه محمد(ص)وقت بود.یکی از کسایی که ثبت نام کرد دوست بسیار خوبم باغبان بود.2 تا برادر که یکی خیلی شر و اون یکی خیلی خوب.باغبان بغل دستم میشست چند سال باهاش همکلاس بودم پسر بسیار خوبی بود.اتفاقا پدرش هم روحانی بود.خونشون هم خیابون کارون بعد از دامپزشکی بود بسیار دوست داشتنی.رابطه خوبی با هم داشتیم و چند سالی بود که توی یه نیمکت میشستیم.از زمان راهنمایی تا اون موقع با هم بودیم،آره باغبان هم ثبت نام کرد.

دو هفته بعد همه عازم شدن از 10 نفری که ثبت نام کرده بودن7 نفرشون رفتن و 3 نفر دیگه هم خونواده هاشون اجازه نداده بودن آخه اون موقع بچه ها 17 یا18 سالشون بیشتر نبود.

بجای آقای میری هیچ معلمی نمی اومد و ما هم سر زنگ اجتماعی تعطیل میشدیم تا اینکه 10 روز پس از اعزام سپاه محمد(ص)آقای میری سر و کلش پیدا شد.

د  آقای میری مگه مگه شما...؟!

اونم کمرش رو گرفته بود و با حزن و اندوهی وصف نشدنی!!!!

میگفت:کمرم،کمرم باعث شد که نتونم برم و از اون همه اخلاصو…دور بمونم.بچه ها ناراحتم که نتونستم برم!!!!

قسمت من نبود و من نتونستم که به فیض…!!!!

از اون روز تا آخر سال کسی دیگه بغل دست من نشست و همیشه نیمکت بغل دستم خالی موند.

تنها میرفتم خونه و تنها میومدم مدرسه.با کسی دیگه درس نمی خوندم.خودم بودم و خودم.

2 ماه بعد پیکر پاک شهید باغبان ،همکلاس دوست داشتنی من رو آوردن.خیابون کارون بعد از دامپزشکی روبروی بازار روز کوچه شهید باغبان

برای شادی روحش صلوات

 

حـــــ ســـــ يـــــ نـــــ ... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 9:5  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

شب هاي دوس داشتني... .

يه جورايي شباي قدر رو خيلي دوس دارم. يه صفايي داره برا خودش. خوندن دعاي جوشن كبير و دعاي مجير و قرآن به سر...

 شباي دوس داشتنييه، حيفه كه از دست بديمش.

امسالو ديگه ميخوام بدون رو درواسي هر چي از خدا ميخوام بش بگم. كاريم ندارم حق باشه يا ناحق. خدا خودش ميدونه اگه لازم باشه قبول ميكنه.

 

پ.ن: نميدونم چرا چندان حس خوبي نسبت به خودم ندارم. يه جورايي از خودم زياد خوشم نمياد. يك سال پيش بهتر بودم.

پ.ن 2: امروز عكسايي رو كه برا مسابقه محيط زيست گرفته بودم رو چاپ كردم. برو تو مايه ها گند زدن.

پ.ن3: يه روز از همين روزا بچه پرروبازم شروع به كار ميكنه.

پ.ن4: صحبت تلفني امروز خيلي بيشتر از هميشه چسبيد. ميدوني چرا؟؟؟!

پ.ن 5: به نيت پنج تن پنجمين پ.ن

 

ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 13:56  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

خاطرات

«بگذار بسرایم به خواب چشمانت برای لحظه ای که اشک ،نم نم درحفره کوچک

 

چشمانت جا تنگ میکند بگذار بخوانم برای نفسی از تنهائیهایت حاشا که من در

 

قفس زندانی دل خود، نفس را به سختی می فشارم و دم بر نمی آرم بگذار یک لحظه

 

 پلک هایم را به یادت روی هم بگذارم تا خاطره تلخ جدایی من زتو و رهایی توزمن را در

 

 باغ تاریک خاطره هایم به گوشه ای بفرستم شاید دیگر نخواستم لابه لای دفتر

 

خاطراتم را ورق بزنم ،تا ابد !!»

 

حـــــ ســـــ يـــــ نـــــ ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 21:28  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

افطاري.... خدا بده بركت

ميگن چه خوبه كه به آدم روزه دار افطاري داد و چه بهتره كه سفره افطاري ساده باشه

حالا نميدونم منظور از ساده بودن به دو تا دونه خرما و يه ليوان شير و يكم نون و پنيره يا يه ظرف آش و حليم هستش؟! ؟! ؟!

پلو و خورش هم كه استغفرالله

ما كه نه به اينجوريش عادت داريم نه به اونجوريش

به هر حال بعد از مهماني ديشب و شستن ظروف و خشك كردن و جمع و جور كردنشون ديدم 6تا چنگال، به چنگالامون اضافه شده. خدا رو شكر ميكنم كه تو همين دنيا به نتيجه عملم رسيدم.

شما هم يه افطاري بدين شايد...

خدا بده بركت

 

پ.ن: ديروز صبح اين پست رو نوشتم و آپديتش كردم ولي چند ديقه بعد كه ميخواستم ويرايشش كنم كه نتونستم يعني نوشته اي تو قسمت مديريت نبود كه ويرايش كنم. بعد از اون 4تا كامنت داشتم و بعدشم كه اومدم به خود وبلاگ سر بزنم ديدم از اين پست هيچي به جر عنوان و نظر ها وجود نداره. الانم خواستم عين همون مطلبو بنويستم نميدونم اگه جايي "و" يا "ي" كم و زياد گذاشتم به بزرگواري خودتون ببخشيد. 

 

ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 16:30  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

پروانه

توی سنگر دراز کشیده بودم.پروانه ای بال زد و روی مگسک اسلحه ام نشست.زل زدم و پروانه رو نیگاه کردم اما یادم رفت شلیک کنم.

پشت کامپیوتر نشسته بودم پروانه ای روی مانیتورم نشست.خیره شدم و به پروانه نیگاه کردم و ساعتی فکر کردم و یادم افتاد که زمانی من هم عاشقی بودم.

روی نیمکت در پارکی نشسته بودم.پروانه ای روی دسته عصایم نشست.یادم رفته بود که پیر شدم.بلند شدم با کمری خمیده به دنبال پروانه دویدم.

 

 

حـــــ ســـــ يـــــ نـــــ ... .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 9:36  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

قاطی پلو

شوهر خاله گرامي به غذاي استمبلي ميگه قاطي پلو

يه وقت فك نكني از علاقه زياد به ايشونه كه اين اسمو برا وبلاگ انتخاب كردما نه. تنها به اين دليل كه مخم اول مهر تازه يادش افتاده بايد بره به تعطيلات.

 

ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 9:20  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 


  RSS 

 
offshore