بنام او
روزا و هفته ها می گذشت،جای خالی شهید باغبان دوست خوبم پر شدنی نبود.یاد و خاطرش تو ضمیر نا خود آگاهم و تو قلبم حک شده بود.درسته که اون دید بهتری نسبت به من و خیلی های دیگه داشته و راهش و انتخاب کرده بودو برای اعتقادش به جبهه رفته بود.ولی از حق نمی شه گذشت که اون و خیلی های دیگه با اعتماد به آقای میری معلممون و به پشتوانه اون میخواستن به جبهه برن ولی آقای میری از نظر من به اونها و به قولش و در نهایت به خودش بد قولی و یا به اصطلاح نارو زده بود.
نفرت داشت کم کم تمام وجودم و فرا می گرفت.دیگه به آقای میری اعتماد نداشتم.اصلا دوست نداشتم حرفاش و گوش کنم.دلم میخواست هر چی میگه بر عکسشو انجام بدم..تمامی دروس رو نمرات بالا می گرفتم اما درسی که آقای میری میداد و اصلا نمی خوندم.سر کلاسش خودم رو به چیزی مشغول میکردم.روی نیمکت چوبی که روش نشسته بودم،جای باغبان اسمش و داشتم میکندم.اونم فقط سر زنگ آقای میری.کنده بودم شهید باغبان..
آقای میری خیلی زود متوجه تغییر رفتارم شدو اتفاقا اسم کنده کاری شده شهید باغبان رو هم دید.
نا خواسته وارد جبهه جنگ با آقای میری شده بودم.نمی دونم شاید اونم فکر میکرد باید وارد جنگ بشه،شاید اونم خودش رو توی جبهه و در حال مبارزه با دشمنای اسلام میدونست!!!
شلوار جین پوشیدم
جوراب سفید با تی شرت البته اینم بگم من از شلوار جین خوشم نمیاد ولی پوشیدم و نتیجه اش هم این شد که من و دفتر خواستن و مورد باز خواست و توبیخ قرار دادن و بهم شدیدا تذکر دادن و پس از دو روز بلا تکلیفی و پشت در دفتر موندن بالاخره گذاشتن برم سر کلاس.اما خیلی زود تو کلاس و مدرسه تابلو شدم،تبدیل به چهره شر و نافرمان مدرسه شدم قبل از ورود به دبیرستان دم در مدرسه و جلوی همه روی جوراب سفیدم یه جوراب تیره و روی تی شرت یه پیراهن مردونه!
یه ضرب المثل قدیمی که میگه:دیزی قل میخوره تا درش و پیدا کنه،ولی راستش کم کم یه تعداد زیادی از بچه های مدرسه دور من و گرفتن.انگار ساختار شکنی که من کرده بودم به مزاقشون خوش اومده بود(الان یاد فیلم فارست گامپ افتادم).
تبدیل به لیدر بچه ها شده بودم.معاونین مدرسه بالا خص جناب میری هم من و کاملا زیر ذره بین داشتش و تمام حرکاتم و زیر نظر داشتن.
یه روز سرد زمستون،هوا سرد و خشک بود اونقدر سرد که وقتی حرف میزدی از دهنت بخار بیرون میزد.زنگ تفریح بود.
حتما به زعم اونالشکر خیر و خوبیها توی دفتر بودن و لشکر شر و بدیها توی حیاط مدرسه.وارد حیاط شدم دو تا چشم که از دفتر بهم زل زده بود روم سنگینی میکرد.بله آقای میری داشت من و نیگاه میکرد و مثل همیشه دنبال یه سوژه از من .تا من و گیر بندازه و تا پدرم و در نیاره ،جیگرش خنک نشه من و ول نکنه.
ولی من اصلا بهش نیگاه نکردم و خودم و زدم به کوچه علی چپ.رو بروش تو حیاط نشستم مثل همیشه بچه ها دورم کردن به همشون کفتم که پشتشونو نیگاه نکنن چون آقای میری…
یهو یه فکری به سرم زد،گفتم بچه ها یه لحظه همگی جمع شید دور من حلقه رو تنگ کنید و بصورت مشکوک دور و برتون و نیگاه کنین و جوری بر خورد کنین که نمی دونین آقای میری داره مارو نیگاه میکنه.اونا هم گوش کردن و یه لحظه همه مثل خلافکارای خیابون هارلن...با زیر چشم اطراف و میپاییدن و دور من جمع شدن و منم آروم یه لحظه نشستم.از لابلای پاهای بچه ها چشمای ور قلمبیده،کاوشگرو پلیسی آقای میری رو میدیدم.الکی دستم و کردم تو جیبم یه چیزی در آوردم،آره یه چیزی مثل کبریت،دو تا دستم و گرد کردم دور دهنم،بچه ها هنوز داشتن اطراف و میپاییدن،من انگار داشتم سیگار میکشیدم.دستم و میزاشتم پشتم و صورتم و به سمت دیوار میگرفتم و دو دستم و نزدیک لبم میکردم و الکی یه پکی میزدم و دوباره دستم و پشتم قایم میکردم و تو هوا فوت میکردم خوب هوا هم که سرد بود فوت من تبدیل به بخار میشد و آقای میری میدید که من دارم تو حیاط مدرسه قایمکی سیگار میگشم!!!
وای خیل عظیم خوبان از دفتر مدرسه حمله ور شدن به لشکر اشقیا،در یه لحظه خودمون و در محاصره دار و دسته آقای میری دیدیم.
وای چشمای خون آلودشو هنوز به خاطر دارم.فاتحانه به وسط دارو داستمون پا گذاشت.گفت:پسربهت گفته بودم که با من در نیوفت.حالا سیگارت و بده به من.منم با تعجب نیگاه میکردم و همون طور که دستم پشتم بود گفتم:آآآقا کدوم سیگارو؟!
یه پوزخندی زد .انگار داشت میدید که از چند لحظه بعد صدای زجه و مویه من رو میشنوه.گفت(با تحکم):بهت گفتم سیگارو بده به من.خودم و چسبوندم به دیوار.این بار همه مدرسه دور ما جمع شده بودن،گفتم:آقا من که سیگار ندارم اشتباه میکنین.بهم حمله کرد تا سیگارم و بگیره و حتما با توسری من و ببره دفتر و یه شیرین کاری به شیرین کاریاش اضافه کنه.محکم مچ دستم و گرفت به زور آورد جلو اماچیزی تو دستم نبود زیر پاهام و دید اما نبود من و گشت تو جیبامو ،تو لباسامو،حتی تو کفشم و ،اما چیزی نبود گفت:راستش و بگو سیگارو کبریت و چیکار کردی خودم دیدم که داشتی سیگار میکشیدی،اگه راستش و بگی کاریت ندارم(داشت خرم میکرد)همه داشتن من و نیگاه میکردن،حتی معلمهای توی دفتر.تمام حیاط اطراف ما بودن،سکوت بود و سکوت.
سر انجام من بودم که با پوزخندی داشتم پانتومیم برای همه اجرا میکردم حرکات نمادین سیگار کشیدن رو در میآوردم و بخاری که از دهنم بیرون میومد رو به بیرون فوت میکردم.
و صدای خنده یه مدرسه،که صداشون تا آسمونا میرفت.
یه لحظه چیزی نفهمیدم فقط صورتم داغ شده بود.
خودم و میدیدم که کشون کشون به طرف دفتر کشیده میشدم.؟
اما من خوشحال بودم،خیلی خوشحال.
حـــــ ســـــ يـــــ نـــــ ... .