تبليغاتX
قاطي پلو

قاطي پلو

از ممنوعيت تا ماهيت

تا چند سال پيش وقتي ميخواستم برم خونه يكي از دوستام يا اينكه با يكيشون برم بيرون از جواب دادن به سوالايي مثل با كي و كجا و كي ميري و كي مياي و ... خسته و عصبي ميشدم اما الان كه فكرشو ميكنم ميبينم از اين موضوع راضيم.

ميدوني چرا؟ چون اگه اون موقع اين سخت گيريا رو نداشتم الان من اينجوري نميشدم، آخه من خيلي دختر ماهيم، من ماهم، مـــــــــــــــــــاه

 

ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:30  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

آينه

تو اين فكرم كه اگر هراز چند گاهي يك ريزه نگاهي در آينه، اون هم از نوع عبرتش بيندازم چيز زيادي را از دست نخوام داد. خواهم داد؟

البته فك ميكنم اگر هفته اي يك بار هم به تصوير زيباي خودم در آينه به ديوار چسبيده اتاق جفتي خيره شوم مفيد باشد...

...

دچار خود شيفتگي فراوان شدم... .

 

ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 9:35  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

هنر پیشه

 

گفتی سکوت؟ هرگز

 

اما

 

گاهی سکوت واژه ی گویاییست....ا

 

جهان زندگانی صحنه بازیست ومن بازیگر آنم

 

به روی چهره مغموم و زرد خویش

 

نقاب شادی و امید افکندم

 

به جای خنده گرییدم، به جای گریه خندیدم

 

که مردم با شعف گویند

 

عجب بازیگر خوبیست،استاد هنر مندیست

 

به احساسم خیانت کرده ام تا گشته ام مشهور

 

که هر کس بیندم از دور

 

کله بر دارد از سرو دست پیش آرد و

 

دستم را چو دست دوستانش گرم بفشارد

 

ولی اکنون تحمل شد ز حد بیرون

 

نقاب از چهره یک سو افکنم تا خلق

 

مرا آنسان که هستم

 

با تمام عیب و نقصم در نظر آرند

 

هنر را بوسم و یک سو نهم تا گردم آسوده

 

ازاین رو و ریا و این تملق های بیهوده

 

که جانم زیر بار این دو رویی سخت فرسوده

 

جهان زندگانی صحنه بازیست و من بازیگر آنم

 

و لیکن با خدای خویش بستم عهد و زین پس

 

به جای گریه می گریم، به جای خنده می خندم

 

بـــــ هـــــ مـــــ نـــــ ... .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 7:31  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

زن نا مرد

... بعد از آنكه خداوند شيطان را به روي زمين فرستاد او گفت:

پروردگارا! مرا به سوي زمين فرستادي، از درگاه خود راندي و از نعمت هاي بهشت محروم نمودي. من در دنيا احتياجاتي دارم كه بتوانم زندگي كنم. آنها را براي ادامه زندگي برايم آماده و مهيا نما كه در مضايقه نباشم.

خطاب شد: حاجات تو چيست؟

شيطان حاجات خود را گفت، ولي يكي از حاجات اون چنين بود:

عرض كرد: براي من، دام و وسيله شكار قرار ده.

خطاب شد: زنان را وسيله صيد كردن و به دام انداختن مردم قرار دادم...

 

پ.ن: لعنت خدا بر هر چي زنِ نا مرده.

پ.ن2: فك كردن من خرم. من خرم؟؟؟

پ.ن3: شناخت زنا از شناخت هر چيزي سخت تره. زنا مثل مار ميمونن.

پ.ن4: خيلي بده كه آدم مجبور باشه دهنشو ببنده و خودشو بزنه به خري.

پ.ن5: هيچ كدومشونو دوس ندارم.

پ.ن6: من خرم؟؟؟

 

ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 9:1  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

وقتی نگاهت میکردم

 

بنام او

وقتي نگاه ميكردم

از گل به خار رسيدم

با خود گفتم:پروردگارا

چه فلسفه اي است ,در اين همسايگي

و چه حكمتي است,در اين بيگانگي

 

با يه مشت خاطره هاي خوب و بد

مگه ميشه تا ابد زندگي كرد

همه جا اشك سرازيره و دل

از زندگي سيره و انگار روزا

دل داره ميميره و ميره پي كارش

صدات مونده,نميره از تو گوشم

نگات مونده كه برده عقل و هوشم

خودت نيستي ولي يادت باهامه

رفيق گريه ها و غصه هامه

تو كه رفتي ولي عطرت,نميره

خودت نيستي,دلت اينجا اسير

اگه رفتي,ولي عشقت كه مونده

همين عشقت,دل مارو سوزونده

 

اي عزيز جان من,من براي مرگ خود يك بهانه مي خواهم

يك بهانه پوچ عاشقانه مي خواهم

از غمي كه ميداني با تو بودنم مرگ است.

بي تو بودنم هرگز.

گر بهانه اين باشد,بهانه ميگيرم و عاشقانه ميميرم.

بـــــ هـــــ مـــــ نـــــ ... .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 11:6  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

وجدان

 مدتي بود به وژدانم اهميت نميدادم، شب مسواكش نمیزدم تا ميتونستم نا مردي می کردم و هر كاري كه براش ضرر داشت انجام میدادم  تا چند وقت پيش به صدا در اومد و درد گرفت.

رفتم وژدان پزشكي بهم گفت خراب شده و بايد بِكِشمش

از اون روز تا حالا خيلي احساس خوبي دارم. آخه بي وژدانيم برا خودش عالمي داره

راستي وژدان يا وجدان؟؟؟ ؟

-----

بنا به درخواست و سوالات مكرر اونجانبان تصميم بر آن شد كه جناب همكار رو معرفي كنم و پس چه خوب است كه در كنارش به همون اندازه خودمم معرفي كنم.

اگه تا حالا اسمش حسين بوده و حالا بهمن تنها به اين دليله كه اوايل نميخواست با اسمي كه تو نت همه ميشناسنش باشه ولي حالا ديگه ميخواد. البته حسين هم اسمشه اونم از نوع شناسنامه ايش ولي نه تنها ما بلكه همه صداش ميكنن بهــــــــــــمن

پس از اين به بعد ديگه نبينم كسي بپرسه "حسين كيه" يا "راستي حسين كيه"

معرفي بالا و سمت چپ وبلاگ تو قسمت "معرفي نويسنده" نوشته شده كه احتمالا ديده نميشه. اگه احيانا همينطور بود select كنيد تا بتونيد ببينيد.

 

ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 8:13  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

زن؟مرد

زن از پهلوی چپ مرد آفريده شده است(تورات)

زن از پهلوی چپ مرد آفريده شده و نه از سر آن که به او حاکم باشد، و نه از پای او که پايکوب اميال او باشد، بلکه از پهلوی او که برابر او باشد و از نقطه ای زير بازوی او که تحت حمايت او باشد و از نزديکترين نقطه به قلب او که مورد عشق او باشد... .

 

 

پ.ن: متن بالا رو قبلا از وبلاگ برباد خان دزديده بودم و ايشون خودشون قبلا از يكي ديگه دزديده بودن.

پ.ن2: يكم كه فك ميكنم ميبينم كه من و بعد از من و قبل از من هر كدوم به نوبه خودمون برا خودمون يه پا شاه دزديم.

 

ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 23:37  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

سیگار

 

بنام او

روزا و هفته ها می گذشت،جای خالی شهید باغبان دوست خوبم پر شدنی نبود.یاد و خاطرش تو ضمیر نا خود آگاهم و تو قلبم حک شده بود.درسته که اون دید بهتری نسبت به من و خیلی های دیگه داشته و راهش و انتخاب کرده بودو برای اعتقادش به جبهه رفته بود.ولی از حق نمی شه گذشت که اون و خیلی های دیگه با اعتماد به آقای میری معلممون و به پشتوانه اون میخواستن به جبهه برن ولی آقای میری از نظر من به اونها و به قولش و در نهایت به خودش بد قولی و یا به اصطلاح نارو زده بود.

نفرت داشت کم کم تمام وجودم و فرا می گرفت.دیگه به آقای میری اعتماد نداشتم.اصلا دوست نداشتم حرفاش و گوش کنم.دلم میخواست هر چی میگه بر عکسشو انجام بدم..تمامی دروس رو نمرات بالا می گرفتم اما درسی که آقای میری میداد و اصلا نمی خوندم.سر کلاسش خودم رو به چیزی مشغول میکردم.روی نیمکت چوبی که روش نشسته بودم،جای باغبان اسمش و داشتم میکندم.اونم فقط سر زنگ آقای میری.کنده بودم شهید باغبان..

آقای میری خیلی زود متوجه تغییر رفتارم شدو اتفاقا اسم کنده کاری شده شهید باغبان رو هم دید.

نا خواسته وارد جبهه جنگ  با آقای میری شده بودم.نمی دونم شاید اونم فکر میکرد باید وارد جنگ بشه،شاید اونم خودش رو توی جبهه و در حال مبارزه  با دشمنای اسلام میدونست!!!

شلوار جین پوشیدم

جوراب سفید با تی شرت البته اینم بگم من از شلوار جین خوشم نمیاد ولی پوشیدم و نتیجه اش هم این شد که من و دفتر خواستن و مورد باز خواست و توبیخ قرار دادن و بهم شدیدا تذکر دادن و پس از دو روز بلا تکلیفی و پشت در دفتر موندن بالاخره گذاشتن برم سر کلاس.اما خیلی زود تو کلاس و مدرسه تابلو شدم،تبدیل به چهره شر و نافرمان مدرسه شدم قبل از ورود به دبیرستان دم در مدرسه و جلوی همه روی جوراب سفیدم یه جوراب تیره و روی تی شرت یه پیراهن مردونه!

یه ضرب المثل قدیمی که میگه:دیزی قل میخوره تا درش و پیدا کنه،ولی راستش کم کم یه تعداد زیادی از بچه های مدرسه دور من و گرفتن.انگار ساختار شکنی که من کرده بودم به مزاقشون خوش اومده بود(الان یاد فیلم فارست گامپ افتادم).

تبدیل به لیدر بچه ها شده بودم.معاونین مدرسه بالا خص جناب میری هم من و کاملا زیر ذره بین داشتش و تمام حرکاتم و زیر نظر داشتن.

یه روز سرد زمستون،هوا سرد و خشک بود اونقدر سرد که وقتی حرف میزدی از دهنت بخار بیرون میزد.زنگ تفریح بود.

حتما به زعم اونالشکر خیر و خوبیها توی دفتر بودن و لشکر شر و بدیها توی حیاط مدرسه.وارد حیاط شدم دو تا چشم که از دفتر بهم زل زده بود روم سنگینی میکرد.بله آقای میری داشت من و نیگاه میکرد و مثل همیشه دنبال یه سوژه از من .تا من و گیر بندازه و تا پدرم و در نیاره ،جیگرش خنک نشه من و ول نکنه.

ولی من اصلا بهش نیگاه نکردم و خودم و زدم به کوچه علی چپ.رو بروش تو حیاط نشستم مثل همیشه بچه ها دورم کردن به همشون کفتم که پشتشونو نیگاه نکنن  چون آقای میری…

یهو یه فکری به سرم زد،گفتم بچه ها یه لحظه همگی جمع شید دور من حلقه رو تنگ کنید و بصورت مشکوک دور و برتون و نیگاه کنین و جوری بر خورد کنین که نمی دونین آقای میری داره مارو نیگاه میکنه.اونا هم گوش کردن و یه لحظه همه مثل خلافکارای خیابون هارلن...با زیر چشم اطراف و میپاییدن و دور من جمع شدن و منم آروم یه لحظه نشستم.از لابلای پاهای بچه ها چشمای ور قلمبیده،کاوشگرو پلیسی آقای میری رو میدیدم.الکی دستم و کردم تو جیبم یه چیزی در آوردم،آره یه چیزی مثل کبریت،دو تا دستم و گرد کردم دور دهنم،بچه ها هنوز داشتن اطراف و میپاییدن،من انگار داشتم سیگار میکشیدم.دستم و میزاشتم پشتم و صورتم و به سمت دیوار میگرفتم و دو دستم و نزدیک لبم میکردم و الکی یه پکی میزدم و دوباره دستم و پشتم قایم میکردم و تو هوا فوت میکردم خوب هوا هم که سرد بود فوت من تبدیل به بخار میشد و آقای میری میدید که من دارم تو حیاط مدرسه قایمکی سیگار میگشم!!!

وای خیل عظیم خوبان از دفتر مدرسه حمله ور شدن به لشکر اشقیا،در یه لحظه خودمون و در محاصره دار و دسته آقای میری دیدیم.

وای چشمای خون آلودشو هنوز به خاطر دارم.فاتحانه به وسط دارو داستمون پا گذاشت.گفت:پسربهت گفته بودم که با من در نیوفت.حالا سیگارت و بده به من.منم با تعجب نیگاه میکردم و همون طور که دستم پشتم بود گفتم:آآآقا کدوم سیگارو؟!

یه پوزخندی زد .انگار داشت میدید که از چند لحظه بعد صدای زجه و مویه من رو میشنوه.گفت(با تحکم):بهت گفتم سیگارو بده به من.خودم و چسبوندم به دیوار.این بار همه مدرسه دور ما جمع شده بودن،گفتم:آقا من که سیگار ندارم اشتباه میکنین.بهم حمله کرد تا سیگارم و بگیره و حتما با توسری من و ببره دفتر و یه شیرین کاری به شیرین کاریاش اضافه کنه.محکم مچ دستم و گرفت به زور آورد جلو  اماچیزی تو دستم نبود زیر پاهام و دید اما نبود من و گشت تو جیبامو ،تو لباسامو،حتی تو کفشم و ،اما چیزی نبود گفت:راستش و بگو سیگارو کبریت و چیکار کردی خودم دیدم که داشتی سیگار میکشیدی،اگه راستش و بگی کاریت ندارم(داشت خرم میکرد)همه داشتن من و نیگاه میکردن،حتی معلمهای توی دفتر.تمام حیاط اطراف ما بودن،سکوت بود و سکوت.

سر انجام من بودم که با پوزخندی داشتم پانتومیم برای همه اجرا میکردم حرکات نمادین سیگار کشیدن رو در میآوردم و بخاری که از دهنم بیرون میومد رو به بیرون فوت میکردم.

و صدای خنده یه مدرسه،که صداشون تا آسمونا میرفت.

یه لحظه چیزی نفهمیدم فقط صورتم داغ شده بود.

خودم و میدیدم که کشون کشون به طرف دفتر کشیده میشدم.؟

اما من خوشحال بودم،خیلی خوشحال.

 

حـــــ ســـــ يـــــ نـــــ ... .

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:28  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 


  RSS 

 
offshore