با عرض سلام خدمت دوستان گرامي
از اين كه وقفه اي افتاد و كمي دير كردم به بزرگي خودتون منو ببخشيد. مامان عمل كرده و درگير بيمارستان و...
يادمه بعد از اينكه اون شيرنكاري تلخ رو توي حياط مدرسه انجام دادم با صورتي قرمز، كشان كشان به سمت دفتر كشيده ميشدم
ولي خدايش فكر ميكنم بعد از اتفاقي كه تو حياط مدرسه افتاد و منجر به خنديدن يك مدرسه و سر خوردگي ناظم مدرسه (آقاي ميري
)، مدرسه يه دو سه سايز بزرگتر شد. يعني وقتي اون اتفاق افتاد اگر از بيرون مدرسه رو مي ديديد مدرسه در حال جا باز كردن و انفجار بود. بگذريم
پشت دفتر ايستادم و همه دانش آموزان رفتند سر كلاس. از توي دفتر تك تك معلم ها كه بيرون ميومدند با هم پچ پچ ميكردن. جالب بود، بعضي هاشون منو نگاه ميكردن و اخم ميكردن.
ولي خداييش پشت اخم و سيبيل كلفت بعضي هاشون خنده رو ميشد ديد. بعضي هاشونم كه تعداد كمتري داشتند، البته كمي ريش داشتن با غضب منو نگاه مي كردن و...
بعضي هاشونم كه از ترس آقاي ميري اصلا منو نگاه نمي كردن و آسمون رو نگاه ميكردن. آقاي ميري هم كه انگار ياد شكار در سرزمين ماداگاسكار افتاده بود. انگار يه شير درنده رو كه دو برابر اندام خودش هيكل داشت رو شكار كرده بود و بالا سر شكارش ايستاده بود (زبل خان
)
اون دسته از معلم هايي كه گفتم با نگاهي تحسين آميز آقاي ميري رو نگاه ميكردن، اونم كه تو پوست خودش نميگنجيد و اينكه تونسته بود يكي از ابادي استكبار جهاني رو دستگير كنه بسيار خوشحال بود.
منم كه سرم پايين بود و زير چشمي همه جا رو زير نظر داشتم منتظر دادگاهي شدنم بودم اونم بدون هيچ وكيل مدافه 
نيم ساعتي پشت در دفتر ايستادم، گلوم خشكيده بود و تشنم بود، يكي دو بار خواستم برم حياط و آب بخورم ولي پشيمون شدم و گفتم نكنه بياد و ببينه نيستم، عصباني بشه و كار از ايني كه هست بدتر بشه. باز هم ايستادم.
آقا زنگ دومم گذشت و باز هم همه اومدن و رفتن. ديگه كلا همه مدرسه منو شناختن اونم با اسم كوچيك (بهمن
) بعضي ها با انگشت منو نشون مي دادند، يه تعدادي موظف بودن كه همه رو متفرق كنند و نذارن كسي سمت من بياد. زنگ آخر كه شد و مدرسه تعطيل شد، همه رفتن اما باز هيچكس به من چيزي نگفت. بدو بدو رفتم سر كلاس، دفتر و كتابامو گذاشتم تو كيف مدرسه و اومدم باز پشت در دفتر ايستادم. سر و كله ميري پيدا شد.
ما يه ناظم ديگه هم داشتيم. حتي مدير مدرسه و هيچ كس ديگه به من چيزي نميگفت. مثل اينكه اين شكار فقط مال ميري بود. پيش خودم گفتم حتما ميگه اوليا تو فردا بايستي بياري مدرسه. دل تو دلم نبود، داشتم نقشه ميكشيدم كه اگه گفت اولياتو بيار چه كار كنم، چي بگم و...
اومد گفت: خوب خوب اين شيرين كاريا رو از كجا ياد گرفتي؟ مثل اينكه مدرسه رو با سيرك اشتباه گرفتي.
چيزي نگفتم، بهش نگاه نميكردم. خيلي دوس داشت تو چشمام ضجه و مويه منو ببينه اما من تو چشاش نگاه نميكردم 
گفت برو خونه، من بايد تكليف تو رو روشن كنم.
مي دونستم مي خواست منو تو عالم برزخ بذاره يعني تو بلاتكليفي تا اينكه بتونه جونمو بگيره ولي من كاري نكرده بودم كه بخوام اونجوري تنبيه بشم. نه سيگار كشيده بودم و نه...
فقط اداي سيگار كشيدن رو در اورده بودم. اونم ميدونست كه به اين جرم باهام كاري نميتونه بكنه. فقط چون ضايع شده بود ميخواست انتقام بگيره.
منم خداحافظي كردم و رفتم خونه....
بـــــ هـــــ مـــــ نـــــ ... .