تبليغاتX
قاطي پلو

قاطي پلو

شب یلدا

بنام او

شب يلدا ، شب تاريكِ نديدن
شب
آواز پرنده نشنيدن
ظلماتِ عطش و بي‌كسي و تنهايي
عزلت بي‌خبري ، كنج گزيدن
دل از انديشه پرواز بريدن
پاي ، از دامن پروانه كشيدن
شب يلدا
، شب
در فكر فرو رفتن و بيدار شدن
انفكاك من و ما ، ماندن من
شب
پايان سخن
شب يلدا ،
مفهوم
شب يلدا
،
معنا
شب
و تنها شب
سال
افق بيداري
لحظه هشياري
شب
افتادن گردون روان از حركت
نه ؛
شب
« انداختنِ» چرخ جهان از حركت
شب
پايان يقين ، ظن و گمان و پندار
شب
رسوا شدنِ پيچ و خمِ فلسفه‌وار
فكر را برپا دار

شب يلدا ، شب
طولاني ديدار من و تو ، همه‌جا حال حضور
شب يلدا
، شب
عشق
شب يلدا
، شب نور
شب يلدا ، شب
شادي و سرور
لحظة آخر افسردگي و مرگ غرور
بدي و زشتي رفته‌ند چه دور
شب يلدا
تا صبح
شب
پايان غم و صبحدم پاك عبور

شب یلدا،

 سفره ی خانه های همه پر از لبخند و ترانه.

 پر از بادام و پسته. پر از شادی و امید.

روزگارتان سبز و سرخ و روشن باد

چونان هندوانه های رقصان یلدایی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 17:58  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

کودک خواهر من
نونهالی ست که من می بینم
 می کشد قد چو یکی ساقه سبز گیاه
او چه داند که چرا
 باغ بی برگ و گیاه
 از درختان تنومند تهی ست
 او به من می گوید
 چه کسی با تبر انداخته است
این درختان را بی رحمانه
او به من می گوید
باز در باغ درختان تنومند و قوی خواهد رست ؟
من به او می گویم
من نهالی بودم
که مرا محنت بی آبی در خود
 افسرد
 می توانی فردا
 تو تنومند درختی باشی
 او نمی داند اما
 ریشه را با تیشه
صحبت از الفت نیست
 کودک خواهر من
نو نهالی ست که در حال برآورد شدن است
من به او می خواهم
سخت هشدار دهم می ترسم
هیبت تیشه اش افسرده کند
 کودک خواهر من
غرق در بی خبری ست

حمید مصدق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:50  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

غريبي

 

بنام او

بايد فراموشش کنم چنديست تمرين می کنم من می توانم می شود آرام تلقين می کنم کم کم زيادم ميروی اما روزگار و رسم اوست اين جمله را با تلخی اش صد بار تضمين ميکنم من نشانی از تو ندارم.

 اما نشانی ام را برای تو می نويسم: در عصرهای انتظار.

 به حوالی بی کسی ام قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا  کن. و وارد کوچه پس کوچه های تنهايي شو ! کلبهء غريبي ام را بيدا کن. کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام! در کلبه را باز کن. و به سراغ بغض خيس پنجره برو ! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهی ديد با بغضی کويري. که غرق عصاره انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته ا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 20:41  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

خمیر بازی

اگه زن مثل بچه میمونه مرد هم مثل خمیر بازی میمونه
اگه بچمون عرضه داشته باشه میتونه خمیرشو به هر شکلی که بخواد در بیاره

ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:41  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

میری

با عرض سلام خدمت دوستان گرامي

از اين كه وقفه اي افتاد و كمي دير كردم به بزرگي خودتون منو ببخشيد. مامان عمل كرده و درگير بيمارستان و...

 

يادمه بعد از اينكه اون شيرنكاري تلخ رو توي حياط مدرسه انجام دادم با صورتي قرمز، كشان كشان به سمت دفتر كشيده ميشدم ولي خدايش فكر ميكنم بعد از اتفاقي كه تو حياط مدرسه افتاد و منجر به خنديدن يك مدرسه و سر خوردگي ناظم مدرسه (آقاي ميري)، مدرسه يه دو سه سايز بزرگتر شد. يعني وقتي اون اتفاق افتاد اگر از بيرون مدرسه رو مي ديديد مدرسه در حال جا باز كردن و انفجار بود. بگذريم

پشت دفتر ايستادم و همه دانش آموزان رفتند سر كلاس. از توي دفتر تك تك معلم ها كه بيرون ميومدند با هم پچ پچ ميكردن. جالب بود، بعضي هاشون منو نگاه ميكردن و اخم ميكردن.

ولي خداييش پشت اخم و سيبيل كلفت بعضي هاشون خنده رو ميشد ديد. بعضي هاشونم كه تعداد كمتري داشتند، البته كمي ريش داشتن با غضب منو نگاه مي كردن و...

بعضي هاشونم كه از ترس آقاي ميري اصلا منو نگاه نمي كردن و آسمون رو نگاه ميكردن. آقاي ميري هم كه انگار ياد شكار در سرزمين ماداگاسكار افتاده بود. انگار يه شير درنده رو كه دو برابر اندام خودش هيكل داشت رو شكار كرده بود و بالا سر شكارش ايستاده بود (زبل خان)

اون دسته از معلم هايي كه گفتم با نگاهي تحسين آميز آقاي ميري رو نگاه ميكردن، اونم كه تو پوست خودش نميگنجيد و اينكه تونسته بود يكي از ابادي استكبار جهاني رو دستگير كنه بسيار خوشحال بود.

منم كه سرم پايين بود و زير چشمي همه جا رو زير نظر داشتم منتظر دادگاهي شدنم بودم اونم بدون هيچ وكيل مدافه

نيم ساعتي پشت در دفتر ايستادم، گلوم خشكيده بود و تشنم بود، يكي دو بار خواستم برم حياط و آب بخورم ولي پشيمون شدم و گفتم نكنه بياد و ببينه نيستم، عصباني بشه و كار از ايني كه هست بدتر بشه. باز هم ايستادم.

آقا زنگ دومم گذشت و باز هم همه اومدن و رفتن. ديگه كلا همه مدرسه منو شناختن اونم با اسم كوچيك (بهمن) بعضي ها با انگشت منو نشون مي دادند، يه تعدادي موظف بودن كه همه رو متفرق كنند و نذارن كسي سمت من بياد. زنگ آخر كه شد و مدرسه تعطيل شد، همه رفتن اما باز هيچكس به من چيزي نگفت. بدو بدو رفتم سر كلاس، دفتر و كتابامو گذاشتم تو كيف مدرسه و اومدم باز پشت در دفتر ايستادم. سر و كله ميري پيدا شد.

ما يه ناظم ديگه هم داشتيم. حتي مدير مدرسه و هيچ كس ديگه به من چيزي نميگفت. مثل اينكه اين شكار فقط مال ميري بود. پيش خودم گفتم حتما ميگه اوليا تو فردا بايستي بياري مدرسه. دل تو دلم نبود، داشتم نقشه ميكشيدم كه اگه گفت اولياتو بيار چه كار كنم، چي بگم و...

اومد گفت: خوب  خوب   اين شيرين كاريا رو از كجا ياد گرفتي؟ مثل اينكه مدرسه رو با سيرك اشتباه گرفتي.

چيزي نگفتم، بهش نگاه نميكردم. خيلي دوس داشت تو چشمام ضجه و مويه منو ببينه اما من تو چشاش نگاه نميكردم

گفت برو خونه، من بايد تكليف تو رو روشن كنم.

مي دونستم مي خواست منو تو عالم برزخ بذاره يعني تو بلاتكليفي تا اينكه بتونه جونمو بگيره ولي من كاري نكرده بودم كه بخوام اونجوري تنبيه بشم. نه سيگار كشيده بودم و نه...  فقط اداي سيگار كشيدن رو در اورده بودم. اونم ميدونست كه به اين جرم باهام كاري نميتونه بكنه. فقط چون ضايع شده بود ميخواست انتقام بگيره.

منم خداحافظي كردم و رفتم خونه....

 

بـــــ هـــــ مـــــ نـــــ ... .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 19:32  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

تابستانه

ماه آخر تابستون بود كه مي گفت:

فقط 30 روز

يه استخر آب سرد، يك وانت پر از هندونه، يه كوه كتاب، تا لنگ ظهر خوابيدن، تا نصف شب بيدار بودن، ساعت زنگ دار بيكار...

همه اينا يعني لحظه هاي خوب تابستوني، وقتي با لذت ميوه هاي تابستاني رو مي خوري، وقتي نگراني درس و مدرسه رو نداري و...

قدر اين لحظه ها رو بدون، شايد سال ديگه مشغول آماده شدن براي كنكور باشي.

تا ميتوني آب خنك و دوغ تگري بخور، تا ميتوني كتاب بخون و فيلم ببين، چيز زيادي باقي نمونده فقط 30 روز.

اما حالا من ميگم:

هنوزم همه اينا هست... .

 

پ.ن: قابل توجه اين آقا ، "من نوه داییه سوفیا لورنم" حالا به عهدت وفا كن.

 

ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:43  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 


  RSS 

 
offshore