ما زمان را میکشیم، زمان ما را به خاک می سپارد
از روزی که این جمله رو خوندم همینجور دارم با خودم تکرارش میکنم
ما زمان را میکشیم، زمان ما را به خاک می سپارد
ما زمان را میکشیم، زمان ما را به خاک می سپارد
تو هم با من بخون
ما زمان را میکشیم، زمان ما را به خاک می سپارد
آفرین همینجوری خوبه تکرار کن
ما زمان را میکشیم، زمان ما را به خاک می سپارد
ما زمان را میکشیم، زمان ما را به خاک می سپارد
بکشش آفرین. ادامه بده
ما زمان را میکشیم، زمان ما را به خاک می سپارد
ما زمان را میکشیم، زمان ما را به خاک می سپارد
ما زمان را میکشیم، زمان ما را به خاک می سپارد
... .
. ... ز يـــــ نـــــ بــــــ
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:5  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
هر روز به این فکر میکنم که من چرا اینقدر فکر میکنم و هر روز که میگذره میفهمم که من تمام مدت در حال فکر کردن بودم. چه مواقعی که فکر میکنم و چه مواقعی که به این فکر میکنم که چرا و به چی فکر میکنم.

پ.ن: من خیلی فکر میکنم اونقدر زیاد که حتی تو نمیتوونی فکرشو کنی.
ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:10  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
تذکر مهم: این پست تنها احتمالات من میباشد. احتمالاتی که شاید هیچ وقت به زبان هم نیاورم پس با این حساب احتمال این که از این پست چیزی سر در نمی آورید بسیار زیاد است. اگر فکر میکنید اینچنین خواهد بود خود را دچار زحمت خواندن نفرماید.
من خیلی احتمال میدم، اون قـــــــدر زیاد که گاهی خودم از این احتمال دادن ها که گاها بی ربط هستن عصبی میشم و به خودم میگم از کجا رسیدم به کجا و همینجور که در حال فکر کردن به این موضوع هستم که از کجا شروع کردم کل موضوع رو فراموش میکنم. اما میدونم که اگه روزی خدایی ناکرده احتمالات من به واقعیت پیوست خیلی شُکه نمیشم. پس از همین الان که نه از همون موقع آشنایی تا به همین الان خودمو آماده هر اتفاقی کردم.
البته لازم نیست که فکر کنی تمام احتمالات من احتمال بد و افکار منفی هستن. نه، این فکر رو نکن چون بعضیاشم خوبن که خوب فکر کردن و احتمالات خوب فقط و فقط به وسیله خودت انجام میشه و بستگی به خودت داره. میفهمی دارم چی میگم یا نه؟
میدونم که احتمالا تا حالا چیزی نفهمیدی اما مهم نیست من دارم اینا رو میگم که بعدها اگر خدایی ناکرده احتمالات بد به واقعیت پیوست به غیر از این که شُوکه نخواهم شد، یادم خواهد ماند که من خیلی دل خوش نبودم و خیلی دل نبستم. البته اگر بگویم خیلی دل نبستم دروغ گفتم _ وقتی یک بار دیگه به جمله قبل نگاه میکنم میبینم که من گفتم که خیلی دل نبستم، پس با این حساب من دروغ گفتم. اما خوب اینجا این دروغ برای زیبا جلوه دادن در جمله آمده، از نظر من هیچ ایرادی ندارد امیدوارم که از نظر شما هم هیچ ایرادی نداشته باشد._
حتم دارم اصلا تو باغ نیستی و بیشتر از همه اینکه میدونم که چندان از حرفای من چیزی متوجه نشدی. خودتو ناراحت نکن اصلا مهم نیست فقط این مهمه که من اینو نوشتم تا یه روزی لااقل خودم یادم باشه که...
اصلا ولش کن بگذریم فقط اینو بگم که خیلی خوشحالم که بعدها غصه اینو نمیخورم که فکرش رو هم نمیکردم اینجور بشه.
ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:11  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
بچه که بودم بازي چشم بندي يکي از بازياي مورد علاقم بود. وقتي چشمامونو ميبستيم، براي اينکه ببينيم طرفي که چشماشو بسته ميبينه يا نه انگشتامونو بهش نشون ميداديم و مي پرسيديم اين چندتاست؟
اگه من چشمام بسته بود و نميديدم به خاطر اينکه بقيه متوجه بشن واقعا نميبينم همينجوري يه عددي رو ميگفتم اما اگه ميديدم راستشو ميگفتم و ميگفتم که ميبينم. اگرم من اون کسي بودم که مي پرسيد طرفم هر چي ميگفت قبول ميکردم. چون ميدونستم که مثل خودم راست ميگه.
بزرگتر که شديم اگه چشمامونو ميبستن و ميديديم موقعي که ازمون مي پرسيدن يه عددي رو به دروغ ميگفتيم که متوجه نشن داريم ميبينيم. اگرم خودمون مي پرسيديم، جواب طرف رو قبول نداشتيم. چون فکر ميکردم مثل خودم دروغ ميگه.
بازم بزرگتر که شديم، ديگه نمي پرسيديم، چون ميدونستيم جواب راست نميشنويم. ميرفتيم جلوي اوني که چشماشو بسته بوديم و شکلک در ميورديم تا اگه ميبينه خندش بگيره و ما بفهميم که ميبينه.
اما حالا ديگه بازي نميکنيم، چون نه با گفتن اين چندتاست نه با شکلک در اوردن حرف همديگه رو باور نميکنيم... .
ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 10:46  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
بنام او
امشب هر چه مینویسم دستانم حریص تر میشوند خداوند مرا صدا میزند صدایش همچون پدری مهربان در وجود من است من دوستش دارم مثل قدیما ... اما اکنون روزگاری دیگر است ... انتظار تو و افکار بی رحم که گاهی مرا تا لبه تیغ با خود می برند اینجا طوفان حوادث است ... آری نازنینم همینجا ... در همین خانه خلوت در همین تنهایی آرام .
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 21:3  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|