تبليغاتX
قاطي پلو

قاطي پلو

سال نو مبارک

يا مقلب القلوب و الابصار

                يا مدبرالليل و النهار

                                يا محول الحول والاحوال

                                                حول حالنا الي احسن الحال

                                 

امسال هم مثل هر سال سال نو مبارك

سعي ميكنم لحظه سال تحويل از دعاي خير فراموشتون نكنم. شما هم سعي تون رو بكنيد

با بهترين آرزو ها براي همتون سال خوبي رو براتون آرزو ميكنم.

 

بـــــ هـــــ مـــــ نـــــ   و ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 14:50  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

دشمن قديما و معشوق حالا

بچه كه بودم با خواهرم هيچ وقت با هم نميساختيم. هميشه در حال دعوا كردن با هم بوديم. چه زبوني كه بدني. جوري كه تو فاميل معروف بوديم. تا قبل از ازدواجش هميشه ميگفتم كي ميشه تو ازدواج كني و از اين خونه بري و من راحت بشم.

الان 3 سال هست كه ازدواج كرده. اوايلش احساس خوب تنهايي رو داشتم. بعد از اونم ديگه برام فرقي نميكرد. ولي الان يه 3 – 4 ماهي ميشه كه به شدت بهش نياز دارم. خيلي زود به زود دلم براش تنگ ميشه. دلم ميخواد تمام مدت خودم و خودش تنها باشيم. الان ديگه يكي از دوس داشتني ترينهام شده. نميدونم اما شايد همون قدري كه تو معشوقت رو دوس داري منم اونو همون قدر دوس داشته باشم.

اصلا مدتيه همه رو يه جوراي ديگه اي دوس دارم. از اشکان ونفیسه و لاله و برباد و الهه و پسركم سعید گرفته تا خواهرم و خواهرزادم و ..

نميدونم اگه برا تعطيلات عيد اومدن خواهرم اينا به هم ميخورد بايد چكار ميكردم. كاش هر چي زودتر يكشنبه بياد. از دو ماه پيش كه روز اومدنشونو فهميدم دارم روز شماري ميكنم. الان فقط دو روز ديگه مونده... .

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 20:56  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

جای خالی مغز

گوشم میخارد انگشت دست راستم را فرو میکنم در گوش راستم و گوشم را می خارانم. هوس کردم دستم را از گوش چپم  بیرون بیاورم.

کمی بعد احساس میکنم که دماغ مبارک میخارد - خدا رو چه دیدی شاید یک پشه از خدا با خبر به دماغ ما هم افتخار داده باشد - پس همان دست را آنقدر میشکم تا برسد به مبارک دماغ. نه خبری از پشه نیست. اصلا حیف از این دماغ که پشه ها بخواهند وارد آن شوند - آه خدای من یاد آن خاطره بد افتادم. یادت می آید آن روز را که در هنگام قهقه زدن آن پشه مست تا ته گلوی من پرواز کرد؟ دلم میخواست اسپری حشره کش را در گلویم خالی کنم - اصلا شاید روزی جلو درب دماغم تابلو سیگار کشیدن ممنون را نصب کنم تا هیچ پشه ای از ترس سرطان ریه وارد آن نشود.

همیشه دوس داشتم بدانم اگر یک انگشت از گوشه چشم راستم بزند بیرون چه شکلی خواهم شد. پس انگشتم را به طرف بالا راهنمایی میکنم و از گوشه چشم راستم بیرون می آورم و میروم جلو آینه و کلی به انگشت از تو چشم بیرون آمده میخندم نمیدانم چرا فقط میخندم.

انگشت رو به داخل سرم هدایت میکنم و به این فکر میکنم که دگر کجاها میشود رفت.

در حال فکر کردن بودم که به یکباره مغزم میخارد. دستم را آنقدر میکشم تا اینکه بالاخره به زحمت میرسد به مغزم. شروع میکنم به خاراندن.

دستم دیگه تمام شده است، این آخرین طول دستم بود، دگر مجبورم دستم را در بیارم. اینبار انگشتم را از گوشه چشم چپم بیرون می آورم، بر اثر خاراندن مقداری از مغزم زیر ناخن هایم جا خوش کرده اند. – بخوابید ای تکه های کوچک مغز من. بخوابید و خدا را شاکر باشید که از آن تنبل خانه رهایی یافته اید. بخوابید که اگر آنجا میماندید دیری نمی گذشت که شما نیز فسیل میشدید-

در گوشم کمی احساس درد میکنم میخواهم برگردم اما راه برگشت را فراموش کرده ام اما این را به یاد می آورم که چه خوب است که مغزم دیر به دیر خارشش میگیرد که اگر چنین نبود حتما تا به حالا تمام مغزم را در زیر ناخنهایم به نظاره مینشستم.

کاش موقع آمدن تمام شکلات ها رو نخورده بودم و ردی برای برگشتم گذاشته بودم.

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:52  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

قدیما

بنام او

یادم میاد کوچیک که بودم مثل یه چوب کبریت لاغر بودمَ لاغر و دراز.

همه بهم میگفتن : تارزان کدوم باشگاه میری؟

باشگاه تار عنکبوت؟!

یه فیگور بگیر ببینیم.

منم کیف می کردم و زود پیراهنم رو در می آوردم و یه بادی تو سینم می نداختم و شیکمم و میدادم تو و بازوهام و محکم زاویه نود می کردم و همه می زدن زیر خنده

چون دونه دونه دنده هام می زد بیرون.

نی قلیون بودم.

نمیدونم چرا حدود سه سال فقط بیست کیلو بودم نه یه گرم بیشتر و نه یه گرم کمتر.

اما حالا...

.

 بـــــ هـــــ مـــــ نـــــ ... .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 19:56  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

اولین عشق

یادمه 14  15 سال پیش مهد کودک که میرفتم صندلیای کلاسمون از این صندلیای کوچیک پلاستیکیِِ رنگی بود. از هر رنگ چندتا بود اما سفید تنها رنگی بود که یکی بیشتر ازش نبود.

چون تک بود همیشه همه بچه ها سرش دعوا میکردن و اونو میخواستن. اگه روزی اون صندلی سفید زیر پای تو بود، تو از بچه های خوش شانس کلاس بودی.

از اون طرفم یادمه که من به یکی از پسرای کلاس که اسمش (فک کنم) نیما بود علاقه داشتم. آخه خوشکل بودش. تا جایی که یادمه سفید و موهای روشنی داشت. همیشه یجورایی یواشکی توجهم بهش بود اما اون هیچ وقت هیچ توجهی به من نداشت. خیلی دلم میخواست توجه اونو به خودم جلب کنم تا اینکه یه روز اون صندلی سفید کوچیک از چشم بچه ها دور مونده بود و منم زودی رفتم و برش داشتم و دادمش به نیما، اما بازم نتونستم توجه نیما رو به خودم جلب کنم.

تا جایی که حافظه یاری میکنه اون اولین عشق من بود که بی سرانجام به پایان رسید.

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 2:44  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

حشرات را شکنجه نکنید.

 بنام او


کتابها

کتابهای مفلوج رازهایشان را برای همه فاش می‌کنند

پله‌ها

پله‌های روسپی به هر پوتینی پا می دهند

 

تصّور اینکه

باد پنجره را باز خواهد کرد

و بوی بهار در اتاق خواهد پیچید

تصوّر اینکه

زیبایت عاشق خواهد شد

درست درلحظه‌ای

كه مورچه‌های سرباز، چشمهایت را برای ملکه می‌برند

تصوّر اینکه

       ساعت دوباره زنگ خواهد زد

        زندگی ادامه خواهد داشت

                                      نگرانم می‌کند

نگران چون دزدی که پایش به میز می‌خورد

نگران چون آخرین وسوسه‌های ابلیسی غمگین،

                                               

قرار نبود مرده‌ها حرف بزنند

امّا از من به شما نصیحت

"هرگز حشرات را شکنجه نکنید ".

 

 

شعر از: سید الیاس علوی

 

بـــــ هـــــ مـــــ نـــــ ... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 22:24  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

یا جای من یا جای تو

اگر خودتان هم مرتکب این کار نشده اید حتما دیده اید که افراد با دیدن سوسک دنبال دنپایی میگردند و سپس کار را یک سره میکنند.

اگر منصفانه به این موضوع نگاه کنیم، میبینیم که پیش از من و شما و اجداد ما، این کره خاکی در اختیار همین موجودات بوده است. من و شما میلیون ها سال پیش آمدیم و جای آن ها را اشغال کردیم. حالا هم چشم دیدن صاحبخانه را نداریم!

وقتی این متن رو تو نشریه دوربین عکاسی خوندم آرزو کردم که ای کاش ما هیچ وقت صاحب خانه نمیبودیم. چرا که روزی هم ما نیز با دمپایی کشته خواهیم شد... .

 

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 13:59  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

میگن وقتی عصبانی میشی بهتره تا 10 بشموری تا آروم شی. میای با هم بشموریم؟

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

...........

البته میگن. بعصی وقتام بی فایدس

 

   . ... ز يـــــ نـــــ بــــــ

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 9:32  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

؟؟؟؟؟

 بنام او

چند روزي است حالم ديدني است

 حال من از اين وآن پرسيدني است

 گاه بر روي زمين زل مي زنم

 گاه بر حافظ تفآل مي زنم

 حافظ ديوانه فالم را گرفت

 يك غزل آمد كه حالم راگرفت

 ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!

 هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت

عشق از من دورو پايم لنگ بود

 قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

 تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

 فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

 اين همه مجنون،کسي لیلی نشد

 آسمان خالي شد از فريادتان

 بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

 بويي از فرهاد دارد تيشه ام

 واي! رسم شهرتان بيداد بود

 شهرتان از خون ما آباد بود

 از درو ديوارتان خون مي چکد

 خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

 خسته ام از قصه هاي شوم تان

خسته از همدردي مسموم تان

من نمي گويم که خاموشم مکن

 من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

 من نمي گويم مرا غم خوار باش

 من نمي گويم،دگر گفتن بس است

 گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

 روزگارت باد شيرين! شاد باش

 دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 آه! در شهر شما ياري نبود

 قصه هايم را خريداري نبود!!!

 

 

... . بـــــ هـــــ مـــــ نـــــ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 18:27  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

خدا... .

... باورم نمی شد حاجی لکنت زبان گرفته بود و نمی تونست حرف بزنه، پهنای صورتش خیس اشک بود، بریده بریده میگفت من اینجا خدا رو دیدم٬ میفهمی، خدا رو .

خدا رحمتش کنه سال ها بعد از دنیا رفت٬ میگفت وقتی از سوراخ کلید میدیدم که چطوری لباس ها رو زیرو رو میکردند٬ چطوری خودشون رو تو آینه نگاه میکردند برق چشم شون خدا بود لبخند هاشون رضایت خدا٬ تو اون اطاق هیچی نبود الا خدا...

نمیدونم چند سالم بود اما میدونم خیلی کوچیک بودم و همیشه فکر میکردم آسمون روز خداست و آسمون شب شیطان. شب که میشد به آسمون نگاه میکردم و فک میکردم اون پهنای سیاه آسمون، شیطان هست و ستاره هام شمشیرشن. رو میکردم به آسمونو و با غرور میگفتم" من از تو نمیترسم، فقط از خدا میترسم". با وجود اینکه از اون میترسیدم و از خدا نمیترسدم.

بزرگتر که شدم تصورم از خدا یه صندوق پر از نور شد. نمیدونم چرا این تصور رو پیدا کرده بودم، شاید به خاطر کارتنایی بود که میدیدم. نمیدونم اسم کارتونش چی بود اما یادمه یه عده دزد دریایی بودن که یه نقشه گنج پیدا میکنن بعد که به محل گنج میرسن، با این که تو اون غار پر از طلا بوده، یه صندوق پر از سکه که اون وسط بوده براشون از همه مهم تر بود. یعنی در واقع اون اصل گنج بوده.

خیلی بزرگتر که شدم، شیطان رو شناختم. خیلی وقتام دیدمش.

نمیتونم بگم خدا رو ندیدم چون شاید منم یه روزی دیدمشو خودم نفهمیدم. اما هنوزم تصورم از خدا یه نور هستش اما نه اون صندوق پر نور.

فقط نور همین... .

   . ... ز يـــــ نـــــ بــــــ

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19:13  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 


  RSS 

 
offshore