تبليغاتX
قاطي پلو

قاطي پلو

كف دست ما مو دارد اگر به دردت ميخورد بيا بكن

گاو ما گر چه نر است اما شير دارد. شيرش هم شير پر چرب است بيا و بدوش

اگر ميخواهي بسم الله ... .

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 15:10  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

اَخــــــــــــــــ   كه چقدر از اين سعيد شيخ زاده بدم مياد

دلم ميخواد بفرستمش تو ... خر

آخه اينم شد مجري. پسره ي احمقِ الاغ

با ملت 10 تا اندي ساله طرفه فكر كرده برنامه خردسالان داره اجرا ميكنه

ترو خدا يكي اين شبكه رو عوض كنه

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:38  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

از آنچه امروز هستي بسيار خوشنود باش، ولي آنچه ديروز بودي محكوم نكن، و ضمنا آنچه مي تواني فردا باشي پيش بيني نكن... .

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:12  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

بازم تولدم

يه مرضي كه دارم اينه كه از يك ماه قبل از تولدم شيپور ميگيرم دستمو تولدمو به همه ياد آوري ميكنم و ياد آوري دقيقا از يك ماه قبل از تولدم تا خود روز تولدم ادامه داره و هيچ وقت به خودم اجازه سوپرايز شدن از طرف اطرافيان رو ندادم. حتي خيلي دوست دارم براي يك بار هم كه شده روز تولد خودم رو فراموش كنم اما نميدونم چرا نميشه

امسال هم از روي مرض هر سال از يك ماه زودتر شروع به اعلام روز تولدم كردم. از همون موقع ها فهميدم كه دختر عموم هديه تولدم رو گرفته اما از كس ديگه اي هيچ انتظاري نداشتم

چند روز پيش بابام بهم گفته بود كه روز يكشنبه من مهمان دارم تو برو خونه عموت تا راحت باشي.

ديشب وقتي كه در اتاق رو باز كردم ...

آره ديگه تاآخرشو خودت ديگه برو جشن تولد و از اين كارا

واقعا امسال تولد خوبي داشتم شب خوب و به ياد موندني بود واقعا انتظارشو نداشتم خيلي خوش گذشت. مخصوصا هديهاااااا كه اكثر هم نقديييييي بود خيلي بيشتر از هر قسمت ديگه اي چسبيد.

همه چيز عالي بود. مخصوص تبريك تلفني نفيسه گلم و خواهر و شوهر خواهرم و خالم

انقدر خوب بود كه حتي شب با شمردن بادكناكاي بالاي سرم خوابم نميبرد

همين ديگه خيلي خوش گذشت... .

آها راستي، تا يادم نرفته تولدم مبارك

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:19  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

آیا میدانید که...

اين وبلاگ متعلق به زينب و بهمن ميباشد.

پ.ن 1: راسسسسس ميگي؟

پ.ن 2: اين وبلاگ يكي بود يكي نبود ميباشد و اوني كه بوده معلومه كي بوده و اوني كه نبوده معلوم نيست كي ميخواد بازم باشه.

پ ن 3: يعني ممكنه منم از اين پست يه عالمه كامنت پر محتواتر از مطلبم داشته باشم؟ خدا اون روزو بياره. آميييين

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:45  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

قهر و آشتي

ديشب بازم با بابام دعوام شد منظورم از دعوا همون جرو بحث و بعدشم قهر هست.

اخيرا اينجور دعواهامون بيشتر شده يعني روز به روز داره بيشتر ميشه. الان كه شده ماهي دو بار

هميشه هم خودش مقصر بوده و خودشم اومده براي معذرت خواهي. دفعه قبل اصلا دلم نميخواست خيلي زود با هم آشتي كنيم دلم ميخواست يه مدت طولاني رو با هم قهر باشيم كه اصلا با هم حرفي نزنيم اما فقط يه روز اينجور گذشت و خودش اومد براي آشتي اما ايبار حوصله قهر رو ندارم. شايدم با هم آشتي كرده باشيم آخه صبح كارش داشتم باش تماس گرفتم.

يه بار 3    4 سال پيش با بابام قهر كردم به مدت يك هفته كه بعد يه هفته هم به بهانه روبوسي سال نو آشتي كرديم والا...

يادش بخير اون موقعها كه خواهرم بود، چقدر با هم دعوا ميكرديم چه حاليم ميداد. بزن بزن، گيس و گيس كشي، گاز گرفتن و سوك دادن چه صفايي داشت. يا موهاي همديگه رو ميگرفتيم يا همديگه رو به دندون ميگرفتيم و ميگفتيم ول كن تا ول كنم. اما قهر نميكرديم چون اگه قهر ميكرديم كه ديگه نميتونستيم دعوا كنيم. يادش بخير دلمون تنگ شد برا اون موقع ها

تو مدرسه تغريبا ميشه گفت هيچ وقت دعوا نميكردم. يه وقتايي با دوستان قهر ميكرديم اما يادم نمياد دعوايي كرده باشم يعني كلا از اين دعواها بدم ميومد. راهنمايي كه بودم يه دوستي داشتم كه نميدونم چرا خيلي دوسش داشتم، خيلي ازش خوشم ميومد. شايد يه جورايي اونو سر تر از خودم ميديدم و اونم اينو فهميده بود و هر بار بي دليل با من قهر ميكرد و منم كه چند ساعت يا يه روز بيشتر نميتونسم دوام بيار، زنگ تفريح دختر عموش كه كوچيكتر از ما بود و تو همون مدرسه بود رو براي پا درميوني مينداختم جلو. از بس با اين دختره قهر و آشتي كرده بودم و دختر عموي بيچارشو انداخته بودم وسط اون ديگه از دست من آس شده بود. دختر عموشو ميگما

ولي سال دوم دبيرستان كه بودم، اواسط سال با يكي از دوستام كه زيادم ازش خوشم نميومد قهر كردم و بعد از اونم به كل ديگه ازش بدم اومد و تا آخر سال بعد يعني يك سال و نيم با هم قهر بوديم تا روز آخر براي خداحافظي با هم روبوسي كرديم.

معمولا آدمي نيستم كه به كسي بپرم و دعوا راه بندازم و بخوام قهر كنم. يعني به كل معمولا من با كسي كار ندارم كلا حيوون بي آزاري هستم. اما اگر پيش بياد و من مقصر باشم بعد از يه مدت كه آروم شدم ميرم براي معذرت خواهي ولي اگر طرف مقابل مقصر باشه منتظر ميشم تا اون بياد. شايدم نياد

اينجورياس ديگه... .

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 15:22  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

يكمي هم روانشناختي عمل مي كنيم

اِاِاِم... ميـــــــگفتش....

يادم نيست چي ميگفت. ولش كن

تو اين كتابي كه الان دستمه و دارم ميخونم از كلام خدا نوشته: هميشه به چيزهاي خوب فكر كنيد چرا كه فكر كردن زياد به يك موضوع باعث به واقعيت پيوستن اون موضوع مي شه در واقع فكر كردن به يه موضوع ميشه دعا كردن در باره اون موضوع يا به عبارتي ما اونجوري كه در مورد آيندمون فكر ميكنيم همونجوريم آينده خودمونو ميسازيم.  

... شادي يك كيفيت ذهني است. و مثل همه حالات ذهني هر چه تو در ذهن تصور مي كني واقعيت فيزيكي پيدا مي كند يادت باشد.

‹ همه مراتب و حالات ذهني، خود را مجددا خلق مي كنند›

تو مي تواني وانمود كني كه هستي و لذا آن كيفيت را به طرف خودت جلب مي كني.

آنچه تظاهر به بودن آن مي كني در نهايت همان خواهي شد...

و الااااااااا ماشالله

بعله القصه رو همون اول گفتم كه به اون چيزي فكر كن كه ميخواي باشي نه به اون چيزي كه نگرانش هستي كه آخر سر اون چيزي ميشي كه به فكرش هستي.

اينو قبلا هم تو يه كتاب روانشناسي خونده بودم و الانم كه تو اين كتاب و چند روز پيشا هم باز از يه روانشناس ديگه.

ظاهرا اين موضوع از نظر روانشناسي ثابت شده اما ما كه هر وقت به چيزاي خوب فكر كرديم، حالا يا رويا بافتيم يا كار رو تمام شده ديده بوديم ييهويي خدا غافل گيرمون كرد و زده تو پرمون. در واقع هر وقت انتظار چيزي رو نداشتيم برامون اون اتفاق افتاده. حالا تصميم گرفتيم، اگه بشه و خدا ياري كنه اينجوري كه اينا ميگن بشش فك كنيم ببينيم نتيجه چي ميشه.

آها يادم اومد چي ميگفت

اونم ميگفتش روانشناسه بهش گفته به هر چيزي كه فكر كني همون چيز برات به صورت واقعيت پيششششش مياد ديگه.

يه چيز ديگم ميگفت. ميگفتش كه هم از نظر خودش و هم از نظر روانشناسي ثابت شده كه هر وقت ميخواي تصميمي رو بگيري و دو دل ميشي، به اون فكري كه اول زده به سرت عمل كن كه اون راه درست تره.

 

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:32  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

ديدين مشكل فيلترين رو حل كردممممممم؟!

حالا با خیال راحت دستت رو بکن تو دماغت

 

 ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:35  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

مراقب بيني- دماغ هاي خود باشيد !خطر فيلتر شدن!!!

بينيمان- دماغمان ميسوزد... عطسه اش مي ايد اما نمي آيد عطسه اش

از طرفي هم مي ترسيم دستمان را به بينيمان- دماغمان نزديك كنيم و دوستان- دوشمنان فكر كنن كه ما كار بي ناموسي كرده ايم و وبلاگمان همچون وبلاگ دوستان فيلتر شود.

آخر نميدانم از كجا شايعه شده كه هر كسي انگشت در بيني- دماغ فرو ببرد وبلاگش فيلتر خواهد شد.

خدا بخير بگذراند، آخر زمون شده است

 ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 14:1  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

مداد تراش

يه مداد ميخوام براي نوشتن. يه تراش ميخوام براي تراشيدن و يه پاك كن براي پاك كردن

دلم ميخواد مدادم رو بتراشم و شروع كنم به نوشتن اونقدر بنويسم تا نوك مدادم رو به كلفتي بره و بعد از اون ديگه نشه باش نوشت. بعدش دوباره بتراشمش و دوباره باش اونقدر بنويسم كه بازم نياز به تراشيدن داشته باشه

دلم ميخواد اونقدر اين كار رو ادامه بدم و اونقدر مدادم رو بتراشم كه مداد اونقدر كوچيك بشه كه ديگه نتونم تو دستم بگيرمش و بعدشم انقدر بيخودي بتراشمش تا ديگه نتونم انتهاي مداد رو با دست بگيرم و مجبور باشم با دندونام مداد رو بگيرم و تراش رو با دستم بچرخونم و بعدشم هر چي كه نوشتم رو با پاك كن پاك كنم

اونم از اون پاك كنهاي سفيد كه زود تمام ميشن و يه عالمه خورده پاك كن از خودشون جا ميزارن... .

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:41  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

گاهي اوقات به شدت نياز داري با يكي صحبت كني كه اون يكي فقط همون يكي هست نه يكي ديگه و نه هيچ كس ديگه اما از طرفي هم صحبت كردن با اون يكي در مورد اون موضوع اشتباه ِ

نميدونم تكليف چيه

بازم دلتنگ خواهرم شدم و بازم تشنه ديدارش

از اين اوضاع خــ  ســـ تـــــ ه شـــ د م ... .

 

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 20:16  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

به آرامي آغاز به مردن ميكنيم...

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 15:19  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

خواب

شب بود و داشتن صحبتاي آخرشونو ميكردن. ظاهرا كه براي آخرين بار بود

من يكمي از اونا دورتر، نشسته بودم رو زمين. يعني خودمو ازشون دور كرده بودم دلم نميخواست صداشونو بشنوم.

يكدفعه سر و صداشون بلند شد و همه با خوشحالي گفتن كه تصميم گرفته كه برگرده همه خوشحال بودن اما  نميدونم چرا من ناراحت

نميدونم چرا شايد دلم نميخواسته كه برگرده شايدم مي خواستم خودمو لوس كنم شايدم احساس ميكردم كه تو اين مدت بازيم دادن اما به هر حال از برگشتش خوشحال كه نشدم هيچ ناراحتم شدم

همون موقع بارون گرفت يه بارون خيلي شديد كه ظاهرا گريه هاي كودكانه و به زمين كوبيدن پاهامو كسي نميديد چون هيچ كس به من هيچ توجهي نميداد.

آره فك كنم مي خواستم خودمو لوس كنم چون وقتي داشتم گريه ميكردم و كسي به من اهميت نميداد ناراحت شدم.

خيليا خواب ديدن كه برگشته. خود منم بار اولم نبود كه خواب برگشتشو ديدم. اما اين بار خوابم يه جور ديگه بود.

احساس خوبي ندارم.

ميدونم كه ديگه بر نميگرده

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 8:26  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 


  RSS 

 
offshore