تبليغاتX
قاطي پلو

قاطي پلو

كچل كچل كلاچه!!

روزي بود كه پرپشتي موهاي من زبان زد خانواده بود همه ميگفتن پَ َ َ ه چقدر مو داري و خود نيز از اين همه مو روي سرم به شكوه آمده بودم و موقع كوتاهي موهايم به خانم آرايشگر امر ميكردم كه يا يه مدلي برايم بزند كه موهايم كمپشت تر بنظر بيايد يا درون موهايم را خالي كند

و اما حالا...

مدتي است كه دست زدن به موهايم زشت ترين عمل ممكن است

شستن موهايم حرام شده

برس كشيدن به موهايم، برايم مساويس با گُه خوردن

و به زودي زماني خواهد رسيد كه كچلي من زبان زد خانواده خواهد شد و همه اينجانب رو با عنوان كچل صدا خواهند كرد و خود نيز از كچلي خود آزرده خاطر خواهم شد و تنها براي طي كشيدن سرم به آرايشگر مراجعه خواهم كرد

همگي براي متوقف شدن ريزش موهاي من دست به دعا برداريد

                                                  

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:40  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

چرا هميشه ما بايد به دور خورشيد بچرخيم؟ چرا خورشيد يه بار دور ما نميچرخه؟

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:18  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

ايكيوسان

نميدونم يه دفعه مادر ايكيوسان از كجا پيداش شد و نميدونم چرا يكي ديگه هم پيداش شد كه ميگفتم من مادر ايكيوسانم و نميدونم چرا بينشون دعوا شد

اما مي دونم كه ايكيوسان از اين دعواها خسته شده بود و چهار زانو نشست و با دوتا انگشتاي دوتا دستش يه دايره دو طرف از كله كچلش كشيد و بعد از يكم به فكرش زد كه به هر دوتا مادر پيشنهاد داد كه شروع كنن به كشيدنش يعني اينكه يكي از مادرا اين دستش رو و اون يكي مادر اون يكي دست ايكيوسان رو بكشن و هر كي زورش بيشتر بود و بيشتر كشيد بچه مال همونه.

ميدوني بعدش چي شد؟ بعدش هر دو تا مادر شروع كردن به كشيدن دستاي ايكيوسان و بعد از چند دقيقه يا شايدم چند ثانيه يكي از مادرا دستشو رها كرد و ايكيوسان گفتش اين مادر واقعيه منه چرا كه اون دلش براي من سوخت و دست من رو رها كرد.

پ.ن: منم اگه يه روز دوتا مامان پيدا كردم همين كار رو انجام ميدم تا مادر واقعي خودمو پيدا كنم.

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 14:17  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

+ دروغ

من هميشه راست نميگم، من از دروغ متنفر نيستم، دروغ بعضي وقتا باحاله، آدم وقتي دروغ ميگه خندش ميگيره

من يادم مياد يك بار به دروغ قسم خوردم و يادم مياد كه ميخواستم براي كفاره دروغم 3 روز، روزه بگيرم. اما يادم نمياد كه گرفته باشم.

الان كه يكم فكر ميكنم مي بينم كه من بيشتر از همه به بابام دروغ گفتم، اونقدر زياد كه اگه بخواي مي تونم برات تعداد دفعاتي رو كه حرف راست بهش زدم رو بشمورم... .

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:55  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

و این بار دستهایم...!

نمي دونم وقتي كه بهت گفتم خوابم مياد، حرفمو باور كردي يا نه، اما باور كن كه راستشو بهت گفتم

و باور كن راس ميگم اگه بهت ميگم دستم خشك شده و از خشكي مي سوزه و ميخواره

اگه بهت بگم هنوزم خوابم مياد باور ميكني؟!

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 7:2  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

چشمهایم...!

خوب به چشمام نگاه كن... خيلي خوبتر نگاه كن... حالا بازم خيلي خوبتر تر نگاه كن

شايد تو متوجه نشي اما چشماي من پر از خوابِ

باور كن راس ميگم خواب داره از چشام سر ميره

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 8:30  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

من مادر خوبي نخواهم شد چرا كه:

هيچ قصه و يا شعري بلد نيستم كه براي بچه ام بخوانم

حوصله ي بازي كردن با بچه ها را ندارم

بلد نيستم به زبان بچه ها حرف بزنم

سر بچه ها زياد فرياد مي كشم

تحمل بچه هاي لوس را به هيچ وجه ندارم

و...                          

پ.ن: امروز به قدر حرصم رو در اورده بود كه اگر بچه خودم بود حتما يه كشيده تو صورت خوابانيده بودم و از خانه انداخته بودمش بيرون.

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 11:37  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

كلاغِ ميگه قار قار

مامانش ميگه: زهر مار

باباش ميگه: ولش كن، چادر سياه سرش كن، از خونه بيرونش كن.

                     

پ.ن: بازم هم بگوييد چرا دختران فراري

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:27  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

بلاتكليفي

بچه كه بود خيلي دوس داشت زود بزرگ بشه

بزرگ كه شد خيلي  دوس داشت همون بچه به قول خوش آزاد و  بي غم مي موند

بزرگتر كه شد ازدواج كرد

ازدواج كه  كرد خيلي دوس داشت هر چي زودتر بچه دار بشه

بچه دار كه شد خيلي  دوس داشت بچه هاش خيلي زود بزرگ بشن ازدواج كنن و بشن عصاي دستش

بچه هاش كه ازدواج كردن مي گفت: اولاد به درد آدم نميخوره.

يادمه  بچه هاشم ميخواستن همينا رو بگن شاید بچه های بچه هاشم میخواستن همینا رو بگن... .

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 8:25  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

یه اسب چوبی کوچولو

دلم يه اسب كوچولوي چوبي ميخواد كه بشينم روشو هي باهاش پيتيكو پيتيكو كنم

اونقدر پيتيكو پيتيكو كنم كه با مخ بخورم زمين

بعد دوباره سوارش بشمو باز باش بازي كنم بعد باز با مخ بخورم زمين

اين قدر سوارش بشمو اين قدر بخورم زمين كه نمدونم چي چي بشه.

پ.ن: ترجيحا كف زمين مثل خونه اين غربتيها چوبي باشه كه صداي زمين خوردنم باكلاس تر باشه.

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:25  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

مرا به خير تو هيچ اميدي نيست

شر نرسان

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 15:32  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

بار پروردگارا; من تو را صميمانه دوست دارم; آيا مي داني؟!

آري، من همه بندگانم را دوست مي دارم. مي داني؟

راستش را بخواهي تازه شروع به درك اين موضوع كرده ام.

خوب است... .

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 11:1  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

چرخه حيات

نه نه بزرگش براش ميگه: نه نه چرخه حيات رو ديدي؟

سوسك از موش ميترسه، موش از گربه، گربه از سگ، سگ از مرد، مرد از زن، زن از سوسك

يكي ديگم بهش گفته: ميدي فرق راهزن با زن چيه؟ راهزن مالت رو ميخواد و كاري با جونت نداره. اما زن هم مالت رو ميخواد هم جونت رو.

بازم يكي ديگم بهش گفته: مرد تا قبل از ازدواجش ناتمام هستش اما بعد از ازدواجش تمام تمام ميشه.

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 15:26  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

خاطرات سربازی

بنام او

با سلام خدمت همه دوستان گرامي و گرانقدر خوب وبلاگ

بعد يه وقفه نسبتا طولاني و با عرض معذرت خدمت دوست مهربانم كه زحمت وبلاگ رو به تنهايي و با صبوري به دوش كشيده بود باز هم با شرمندگي خدمت رسيدم تا شايد بتونم جبران مافات كرده باشم.

بازم يه خاطره

 

... رفتم كاراي اعزامم رو براي خدمت سربازي انجام دادم، 18 اسفند با يكي از دوستام بنام آرمين وصالي كه يادش بخيرتقسيم شديم.

آرمين بچه اكباتان بود و الانم آلمان و با يه دختر خانمي كه پدرش آلماني و مادرش ايراني بود ازدواج كرد و رفت آلمان.

با هم ساعت 5 صبح كه يه نمه برف هم زمين نشسته بود جهت تقسيم شدن به پل چوبي (محل تقسيم) رفتيم.

ما رو تو يه صف كردن و گفتن برگه هاتون و بالا بگيرينِِ،گرفتيم و همه رو جمع كردن و دست كردن تو يه كيسه و يه برگه در آوردن و گفتن نيروي دريايي سيرجان.

سيرجان!!!

يهو همه بچه ها شروع كردن به دست زدن وهورا كشيدن و آواز خوندن.

دريا دريا دريا عشق ما دريا

ساحل دريا...

اومديم بيرون

آرمين:بهمن،بهمن

من :چيه ،بگو

آرمين:بهمن سيرجان كجاست؟

شمال؟

من: نميدونم والا

آرمين:من كه هر چي شمال رفتم و اومدم اسم سيرجان ونشنيدم يعني سمت انزليه؟

من:صبر كن بريم خونه من نقشه ايران و دارم ميبينم كجاست بهت ميگم.

آقا رفتيم خونه

همه ميپرسيدن كجا افتادي؟

نيروي دريايي سيرجان

حالا تو نقشه بگرد سيرجان و گير بيار شمال،غرب ،شرق،اااا اينجاست اما اما اين كه تو استان كرمان كه!پس درياش كو!!!

گفته بودن 23 اسفند ترمينال جنوب تعاوني 13 ساعت 9 صبح

بـــــ هـــــ مـــــ نـــــ ... .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:30  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

دلتنگی دوران دانشجویی... .

دلم براي دوران دانشجوييم تنگ شده

براي همكلاسي هايم

براي استادان دوس داشتني و دوس نداشتي

براي تيكه پراني هاي سر كلاس

براي بيرون شدن از كلاس

ووووو

براي همه اينها و خيلي چيزهاي ديگر دلم تنگ شده

فقط يادم نمي آيد كي دانشجو بودم

سيب زميني ميشويم... .

ز يـــــ نـــــ بــــــ   . ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 14:37  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 


  RSS 

 
offshore