تبليغاتX
قاطي پلو

قاطي پلو

پیری!

يادش بخير يه روزايي يعني مثلا 2  3 سال پيش اهل ريسك بودم، عاشق فيلم هاي هيجاني و ترسناك بودم، عاشق اين بودم كه از ارتفاع بپرم حتي شده روي لبيه يه پرتگاه راه برم، به شدت اهل هيجان بودم، آدم بسيار بيخيالي بودم اونقدر بيخيال كه مامانم و خواهرم رو گاهي اوقات بيش از حد حرص ميدادم

اما حالا هر چي به اينور نزديك ميشم ترسو تر ميشم اگه يه فيلم يه ريزه هيجاني ببينم شب خواب ميبينم، اگه يه بچه با ظاهري عقب افتاده ببينم تا مدتي حالت بدي دارم، اگه روي پله وايسم تمام مدت احساس اين رو دارم كه هر لحظه امكان افتادن من حتميه، از هيجان فراريم، هر چي بيشتر ميگذره عصبي تر ميشم، بيخيالي قديم رو ندارم، به هيچ عنوان نميتونم تمركز كنم، فكرم آزاد نيست سر هر چيز بيخودي تا مدتها فكر ميكنم حتي به گرفتارياي ديگرون، حرص ميخورم، اگه مشغله فكري داشته باشم 2  تا 3 ساعت بي خوابي ميزنه به سرم حتي گاهي اوقات خواب اون موضوع رو هم ميبينم و حتي تر گاهي اوقات هم با فكر به اون موضوع از خواب مي پرم و ديگه خوابم نمي بره ( نميدونم اين مورد آخر رو ميتوني درك كني يا نه!) و فكر كردن ما همان و شروع دردهاي عصبي گردن و كتف و پا و دست و مور مور شدن دستمان نيز همان

ديگه اينكه به شدت هواس پرت و فراموشكار شده ايم. بعله اين است مشكلات ما و نمايان شدن آثار پيري!

پ.ن: ديشب تصميم گرفتم بعد از مدتها خوب انديشي و تلقين هاي خوب رو تمرين كنم، نصف روز نشد كه اين تصميم رو گرفتم كه يه موضوع ديگه به موضوع هاي عذاب آورمان اضافه شد.

پ.ن 2: به يك نفر با ظرفيت بالا براي متحمل شدن فكر هايمان نياز منديم. به فرد مذكور هيچ حقوقي تعلق نخواهد گرفت! شرمنده.

پ. ن 3: همان طور كه در متن بالا ذكر شد مشكلات شما نيز مشكلات من هم شده است، پس لطفا مشكلات خود را با من در ميان نگذاريد.

پ.ن 4: ظاهرا اين آقا بهمن ما هم هيچ فرصتي براي نوشتن در اين وبلاگ ندارند پس تا اطلاع ثانويه نويسنده اين وبلاگ تنها زينب است و اگر اوشون قدم هاي مبارك را روي چشمان بنده گذاشته و چشمان ما را از جا در آوردن خودشون اعلام ميكنن.

پ. ن5: همين  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 21:39  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

كسي مي داند كفش كجاي پا را مي زند!

زني را كه گهگاه از زندگي خود شكوه مي كرد به سرزنش مي گرفتند، كه: تو را حق گلايه نيست كه كم و كسري نداري و همه چيزت كامل است. شوي خوب و ثروت بسيار و كودكان اهل و خانه پروپيمان...

زن به كفاشي كفشي را سفارش داد، سخت شكيل و از جنس گرانبها، كه جايي در داخل آن گرهي كار بگذارد آنگاه دوستان خود را به مهماني خواند. همه از زيبايي كفش او تمجيد كردند. گفت: به ظاهر حق با شماست، اما هيچ يك نمي دانيد كجاي پاي مرا مي آزارد.

كفش را از پاي در آورد و گره مزاحم پنهان را به آنها نشان داد و گفت: اين حكايت زندگي من است كه درونش مرا مي كشد، بيرونش شما را.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 14:7  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

بزرگترين آرزو از كودكي تا به حالا

شنا در يك استخر پر از پفك اون موقع ها نمكي اما حالا چي توز موتوري

و تا به حالا به اين آرزو دست پيدا نكرده ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:21  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

فقط دو ساعتِ قشنگ @

اگه اون تلخ بوده و بايد يادم بمونه اينم شيرين بوده و بايد يادم بمونه كه:

10 تير سال 86 ساعت 10 تا 12 صبح بهترين، خوشمزه ترين و زود گذرترين ساعات بود برام و خيلي بسيار دوس داشتني.

اخيرا لحظه هاي اون دو ساعت رو بيشتر و دقيق تر مرور ميكنم مبادا چيزي رو از قلمم بيندازم يا خدايي نا كرده به فراموشي سپرده شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 23:47  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

باز هم عنوان ندارد... .

همه چيز تمام شد در تاريخ يكشنبه 24 تير ماه سال 86

به همين سختي به همين تلخي

من تلاش خودم رو كردم، من نظر خودم رو گفتم اما اون توجهي نكرد. شايد هم اينجور براي همه بهتر باشه!

بايد اين روز رو يادم بماند تا شايد درس عبرتي باشد براي من و سايرين... .

پ.ن: فكر كنم من برگشتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 14:9  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 


  RSS 

 
offshore