تبليغاتX
قاطي پلو

قاطي پلو

زينب عزيز دلم من كاشانم

- دلم نميومد اس ام اسش رو پاك كنم اما خوب بايد پاك ميكردم چرا كه به ياد داشتن و مررو اين جور جملات باعث دلتنگي بيشتر ميشود. همين...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:12  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

نميدونم شايد فروشنده سوپريه محلمان يكي از تنها كساني بوده كه گريه من رو نديده بود كه ديد

انگار مرواريدانم منتظر شنيدن كلمه ناخوشآيند و تكراري "چته؟" بودن!

ديدي دخترك چگونه نگاهم ميكرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:8  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

روز پنچشنبه بر ما چه گذشت!

با نام خدا

مقدمه: "از آنجايي نوشتن گزارش بعد از هر ديدار با دوستان مجازي، از ديرباز بين ما و دوستان رسم بوده و نيز نشانه عقل! مي باشد، پس ما چنين مي كنيم و هر كه چنين نكند خودش ميداند و بس! به اميد آن روز كه نفیسه خانم هم لر غيرت شوند."

بعلــــه از صبحا زودا يعني ساعت 7 به خواب نازنين بدرود گفته و تنها در خانه آستينها را بالا زده و مشغول آب و دان دادن به گاو مورد نظر جهت قرباني شدم. ساعت 10 با نفيسه تماس گرفتم كه پس چرا هنوز راه نيوفتاده اي و او نيز در پاسخ سوال من اينگونه گفت كه: علي آقا هم قرار است با ما بيايد، پس با ماشين خودمان خواهيم آمد و كمي ديرتر مي آييم، ساعت 11 راه خواهيم افتاد.

ساعت 11 راه افتادنشان همانا رسيدنشان در ساعت 1 ظهر همان! (مبدا اهواز- مقصد آبادان- فاصله 100 كيلومتر) آدرسي دادم تا آنها بروند و خودم را نيز به آنها رساندم و با هم برگشتيم به طرف خانه. بعد از خواندن نماز و صرف نهار، علي آقا به خواب بعد از ظهر فرو رفته و اميرحسين (وروجك معروف) مشغول بازي هاي كامپيوتري شدند و من و نفيسه هم در حالي كه ميوه ميل مي نموديم طبق رسم هميشگي ذكر خيري هم از دوستان مي داشتيم و بعد از ظهر همان روز از ساعت 5 تا 9 شب بازار هاي شهرمان را متر كرديم و كمي هم خريد نموديم!

وعده آيس پك* را بهشان داده بودم كه بردمشان آقا علي هم كه ما را حسابي شرمنده فرمودند و نگذاشتند ما به عنوان صاحب خانه حساب بفرماييم خود نيز سفارش و حساب نيز نمودند. جايتان خالي فورت فورتي در آن مكان راه انداختيم كه با آن لوله پليكا هاي 15 كم صدا تر از آن هم نميشد.

بعد از آن در راه بازگشت به خانه بابايمان كه تازه از تهران بازگشته بود تماس گرفت كه براي شام برنامه ات چيست و من گفتم شام بيرون و او نيز گفت بيايد اينجا تا همه با هم شام را برويم خرمشهر و هر چه من و بابام ازشان خواهش كرديم قبول نفرمودند و گفتند باري ديگر.

خدا را شكر هم از بازارهايمان خوششان آمد و هم از خانيمان. در صحبت هايشان هم ميگفتند كه اينجا بهتر از اهوازهااا. ما هم بد آمدني نداريم پس از ما هم حتما خوششان آمده.

در كل جايتان خالي خيلي خوش گذشت به همه مان. باشد كه انشا الله زود به زود به ما سر بزنند.

*آيس پك، بستني هايي هستند به مقدار زياد و در طعم ها مختلف در ليوان هايي شبيه به ليوان لپ لپ كه دربي گرد بر روي آن است و نيِ قطوري هم دارد كه بايد با مكندگي قوي بستني درون ليوان مذكور را ميل فرمود. گاها در صورت ناچار، اگر كسي هم آن اطراف نباشد ميتوان هم چون آقا علي درب ليوان را برداشت و از ني آن به عنوان قاشق بستني خوري استفاده نمود!

پ.ن: توضيح آيس پك تنها جهت اطلاع افراديست كه اطلاعي ندارند پس فهشمان ندهيد كه خودمان ميدانيم و غيره!

                                                   آيس پك

پايان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 14:3  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

سرمان به شدت شلوغ است!

نفيسه خانم ظاهرا بالاخره هفت خان رستم را رد فرموده اند و قرار بر اين شده است كه فردا به همراه گل پسرشان تشريف فرما شوند.

صداي ماء ماء گاومان را مي شنويد؟ قرار است جلوي پايشان به قتل برسانمش!

خواهر و شوهر خواهر و دختر خواهر نانازم هم قرار است جمعه قدم رو چشم ما بگذارند و گفته اند كسي به جز تو از آمدنمان خبر ندارد نخود را در دهانت بخيسان! نميدانيد حرف در دهان نگه داشتن چقدر كار سختي و هيجان انگيز ناكي است!

بهتر است ما برويم بازي درخواستي را براي گل پسر نصب كنيم تا بلكه از بودن در اين مكان كمال رضايت را برده و اشتياقشان براي باري ديگر بيشتر شود. آمين!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:55  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

نرینگان و مادینگان

شايد تغريبا اينجور احساس ميكنم كه جونم داره از تو پاهام ميزنه بيرون!

ميگه خدا موجودات زنده رو به سه دسته انسانها و حيوانات و گياهان تقسيم كرده، و هر كدوم از اونا رو به دو دسته نر و ماده كه در انسانها مادينه ها را زيباتر از نرينه ها و در حيوانات برخلاف انسانها نرينه ها را زيبا تر از مادينه ها آفريد! نمونش طاووس، خروس، شير و خيلي از حيووناي ديگه

گفتم خوب گياها چي؟ گفت گياها؟ گفتم آره خودشه گياها؟ گفت گياها نر و ماده و پير و جونشون درهمه، زشت و زيباشونم بسته به نوعشون داره نه نر و مادشون!

نميدونم خدا ما رو به خودش سپرده يا گياها رو؟!

دلم ميخواد بخوابم اما ميترسم شب بيخوابي بزنه به سرم، فكر ميكنم جنگي رخ خواهد داد بين من و خواب من!...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:48  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

رشدانه!

هوا ديگه خوب شده، آب هم داريم، نور هم خوبه، خاك خوب هم ميشه تهيه كرد، فكر ميكنم زماني خوبي براي رشد باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 12:49  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

لالايي

عجيب امشب بي خوابي زده است بر سرمان

ساعت هم كه 2:15 دقيقه است و ماشين شهرداري تازه يادش آمده كه مردم محله ما هم زباله توليد ميكنند!

آري داشتم ميگفتم، از كلاس پنجم دبستان بود كه يكباره درس هايم ضعيف شد و ما هم كه ككي سراغمان نمي آمد به قصد گزيدنمان و پوستمان هم هر سال كلف تر از سال قبل مي شد. بيخيالي بوديم كه دومي نداشتيم!

هيچ وقت اهل درس نبودم، دبستانمان را هم از ترس مامان جان نمراتمان دو رقميِ بالاي 17 مي بود!

هيچ وقت فكرش را هم نميكردم كه روزي برسد كه دل تنگ كلاسهايمان و پشيمان تنبلي هايمان شويم، اما خوب انسان ساخته شده است براي انديشه هاي اشتباه!

پشيمانم، پشمانم، پشيمانم از كم كاري آن موقع و افسوس مي خورم و باز هم قدم از قدم بر نميدارم

به قول خودش بگذريم كه تا به حال كاري به جز گذشتن نكرده ايم

خوابمان هم نيامد شايد بهتر باشد ما برويم به ديدارش...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 1:36  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

اعصابمان گو مالي شده است يا به عبارت ديگر ريده اند در اعصابمان!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:44  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

نميدانم چرا اما تغريبا هميشه از گذر هر چه سريعتر روزها راضي بوده و هستم

خواه روزهاي خوش يا نا خوش!

                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:13  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

يك عدد آقاي دكتر چاق!

تا به حال دكتري به اين چاقي نديده بودم آن قدر چاق بود كه از زمان ورود تا موقع خروج ام از اتاقش، لبخندي كه خلاصه شده اي از يك هررر و كررر بود بر لبانم جا خوش كرده بود. نميدانم آخر خودش هم مفهوم اين لبخند بي مورد مرا فهميد يا نه!

پ.ن 1: آن قدر چاق بود كه دلم ميخواست يك نيشگون از آن شكم گنده اش كه روي ميز پهن شده بود بگيرم.

پ.ن 2: طفلك! خدا كمكش كند وزن كم كند و خداوندِ بخشندهِ مهربان ما را نيز ببخشايد كه نتوانستيم جلوي لبخندمان را بگيريم

پ.ن3: من مانده ام اين آقاي دكتر با اين همه چربي تجموع  در اطراف شكم، سينه، لپ! و غيره چگونه چندين ساعت براي يك عمل سر پا مي ايستند!

پ. ن 4: خداوندا باز هم از شما طلب بخشش ميكنم ما را نيز ببخشاي و بر سرمان نياور

پ.ن5: اما خودمانيم ها دكتر بسيار بسيار خوش اخلاق و مهرباني بود ها كاش لااقل لپش را يك عدد نيشگون گرفته بوديم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:27  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

يكي بود... يكي نبود... .

به هنگام شروع قصه ها هيچ وقت نفهميدم وقتي كه ميگفتند "يكي بود يكي نبود"، منظورشان از اوني كه بود، كي بود و اوني كه نبود، كي بود؟! آيا لازم نيست كه ما بدانيم چه كسي بوده و چه كسي نبوده؟ آيا تنها در همين حد كافيست كه بدانيم كسي و بوده و كسي نبوده؟

و نيز در پايان قصه و گفتن "كلاغِ به خونش نرسيد"، هيچ وقت نفهميدم كه چرا اين كلاغِ هيچ وقت به خانه اش نميرسد و هميشه از اين موضوع ناراحت بوده ام كه چرا كسي دنبال اين كلاغ نميگردد تا پيدايش كند، شايد او راه خود را گم كرده باشد يا شايد در راه اتفاقي برايش افتاده باشد، شايد داراي اولاد باشد و آنها از نبود او گرسنه و نگران باشند و يا شايد ها ديگر... آخر چرا ما تا به اين حد بيخيال و پوستمان تا به اين حد كلفت است؟

حالا من از قصه ها فقط اين را بلدم كه بگويم "يكي بود و يكي نبود و كلاغه به خونش نرسيد" و هيچ وقت هم دليلش را ندانستم و نخواهم دانست و اين را به نسل هاي بعدي ام انتقال خواهم داد. به شرافتم قسم كه اين كار را خواهم كرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 14:53  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

موجوداتي ناشناخته!!!

من امروز بدون هماهنگي قبلي و بدون تفكري فراوان به كشف بزرگي دست پيدا كردم و آن هم اين بود كه مرد ها موجواتي ناشناخته و عجيبي هستند كه هيچ گاه، هيچكس به جز همجنسانشان آنها را مفتي مفتي نخواهد شناخت و من نيز از امروز علاقمند به شناخت اين نوع موجودات شدم آن هم بي دليل و به يك باره!

براي خود و محققاني همچون خود آرزوي موفقيت مي كنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:10  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

او هم رفت... .

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

 ومن جقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطارِ رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاهِ رفته

                   تکيه داده ام!

    

                  قيصر امين پور

 

روحش شاد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 17:51  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

بابا لنگ دراز

بهمن نام را كه حتما به ياد داريد؟ هماني كه مثلا نويسنده دوم اين وبلاگ مي باشد!

اگر به خاطر داشته باشيد پستي زده بود با عنوان خاطرات سربازی كه نامي از يكي از دوستانش برده بود كه بعد از چند سال دوستيشان، او ازدواج كرده و ساكن آلمان شده و دگر از او خبري نداشت تا اينكه چند روز پيش دوست گراميشان نام خود را سرچ كرده و در وبلاگ ما و در پست مذكور يافت شده و با خواندن آن خاطره دوست قديمي خود، بهمن خان را پيدا كرده اند و خوشا به حالشان كه ما نيز به آنها حسادت مي ورزيم آن هم خيلي زياد خيلي زياد!

ما نيز چنين كرديم، نام و فاميل خود را سرچ كرديم و تا دلتان بخواهد زينب هاي عام و خاص پيدا كرديم و تا دلتان بخواهد هم نام خانوادگي مان را در خيابان ها و ميدان ها و داروخانه ها و غيره و غيره يافت كرديم. تازش هم يك عالمه خواهر و  برادر همنام خانوادگي  جستيم اما دريغ از يك نام و فاميل خودمان در كنار هم!

ما كه ديدم كسي پي ما نيست و گمشده كسي هم نيستيم پس ما پي كسي مي باشيم و در جستجوي كسي مي گرديم. باشد كه يافتش كنيم.

نامش را به فعلا نميدانم - ولي بعدا خواهم دانست- پس مشخصاتش را مي گويم شايد او روزي مشخصات خود را سرچ كرد و مرا جست!

زماني كه من در يتيم خانه بودم سرپرستي مرا به عهده گرفت، هيچ وقت از او به جز يك سايه سياه با پاهايي بلند و يك عصا و يك كلاه بلند چيز ديگري نديدم نامش را هم نميدانستم اما به دليل پاهاي بلندش "بابا لنگ دراز" نام نهادمش.

اين مشخصات اوست كه بعدها كه من بزرگ مي شوم با او ازدواج ميكنم. لازم به ذكر است كه از كودكي تا جواني من او همچنان جوان بوده و احتمالا هم خواهد ماند!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:24  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

بچه پررو

ظاهرا بچه پررو از صفحات اينترنتي محو شده است!

یاد و خاطرش گرامی باد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:33  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

رسيد مژده...

ديشب بعد از مدتها بدون اينكه بخوام جاشو توي دستم باز كرد و منم بدون هيچ هدفي و براي گذر زمان بيكاري براش فاتحه اي فرستادم و نيتي كردم و بازش كردم و اونم اينجور جوابم رو داد:

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند                              چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند

من اَر چه در نظر يار خاكسار شدم                            رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 14:37  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

حتما تا به حال اين ضرب المثل زيبا و شيرين رو شنيدين كه ميگن" كرم از خودِ درخت است"

پس بدانيد و آگاه باشيد كه من هميشه و در تمام مراحل زندگي ام درختي بوده ام كه از خودم كِرم داشته ام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 0:25  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

فتنه

فتنه گر بزرگ از دوردست ها خود را به اين نواحي رسانده است تا با فتنه گر كوچك و مادر فتنه، فتنه اي جديد برايمان بپيچاند كه ظاهرا اين بار قرعه به نام ما افتاده است! خدا بخير كند...

دعاي روز چهار شنبه 100 مرتبه "خداوندا شر فتنه گران را از سر ما كوتاه گردان و در غير اين صورت چندين برابر صبر ايوب را به ما عطا فرما"

آمين!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 7:51  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 


  RSS 

 
offshore