در ابتدا نا خواسته وبعد از آن كاملا خواسته سر از آرشيو صحبت هايم با او در آوردم
اولين آرشيو موجود مربوط ميشد به نوروز همين امسال. يادش بخير
يادش بخير، ميگفت روزي به حرف هاي خودت خواهي خنديد، ولي من هيچ وقت به حرف هايم نخديدم فقط تا توانستم فحش نثار خودم كردم
يادش بخير، چقدر نصيحتم ميكرد، چقدر تلاش كرد كه آدمم كند، كارش هم بد نبود تا حدي موفق شد
يادش بخير ميگفت...
اصلا ولش كن هر چه كه ميگفت، نه به شما چه، نه ديگر به من و اون چه، اصلا به هيچ كس چه، حالا كه چي؟
جناب چيز به اين حرفها ميگويد شرو ور، من متنفرم از اين كلمه. پس نامش را مينهم مزخرفات
احساس ميكنم ديگر دارد كم كم از اين كلمه هم بدم مي آيد
كاش ميشد به راحتي گذشت از تمام خاطرات گذشته. خوب و بدش هم فرقي نمي كند، كاش مي شد هر روز صبح با يك مغز فرمت شده از خواب بيدار ميشديم!
باشد قبول، باز هم ميگذريم... .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:23  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
اخلاق شايد نادرستي باشد اين كه هر چند وقت يك بار كه گذر تصويري بر خاطرات گذشته مان داريم، تعداد شايد زيادي از آنها را نابود كردن!
سهميه اين بار از هميشه بيشتر بود 27 عدد عكس! اگر همينجور پيش برود هيچ خاطره تصويري برايمان نخواهد ماند!
كاش لااقل ميشد خود خاطرات دوست نداشتني را هم به همين راحتي از فكرمان نابود كرد... .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 19:3  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
خدا ميداند اين بار چه خوابي برايمان ديده اند، آخر يكي نيست بهشان بگويد شما را چه به زندگاني ديگران؟ زندگي خودتان را بكنيد كاري هم به زندگي ديگري نداشته باشيد. والله
پ.ن: خداوندا خواب را از چشم كساني كه برايمان خواب هايي آشفته مي بينند بگيرلطفا!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:13  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
عجب! راستِ که میگن
خدا خرش رو شناخت كه بهش شاخ نداد!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:24  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
قرار بود من بميرم،
پس اول از همه نفسهايم به شمارش افتاد و بعد از آن پشت سرم به سوزش افتاده بود، به علت كم بود نفس، كمي هم سر گيجه پيدا كرده بودم، حس ميكردم تمام خون هاي موجود در بدنم در سرم جمع شده است، حس ميكردم جانم در گلويم مانده است، همه چيز را ميديدم اما نميتوانستم عكس العملي نشان دهم و براي صرفه جويي در جاني كه در بدنم باقي مانده بود حرفي هم نميزدم، تكان هم نميخوردم، فقط به زور نفس ميكشيدم و تنها عضو متحركم چشمانم بود، حس خوبي نداشتم به زور خودم را زنده نگه داشته بودم تا بتوانم همه اعضاي فاميل را ببينم، چشمانم سياهي ميرفتم،
ميتوانم بگويم به اندازه چند ثانيه از عمرم در دستان خودم بود! ميخواستم همه را ببينم پس سعي ميكردم نفس هايم را كوتاه تر ولي در تعداد بيشتري بكشم.
هر چه به آخر نزديك تر ميشدم نفس كشيدنم سخت تر ميشد، درد ديگر به جلوي سرم هم آمده بود، هر چه بيشتر ميگذشت سر درد و سرگيجه ام بيشتر ميشد، نفس كشيدن برايم سخت تر و چشمانم تار تر ميشد.
مي توانستم كاملا حس كنم نفس هايم رو به پايان است. تمام فاميل براي خداحافظي با من جمع شده بودن، همه را ديده بودم، ديگر كاري نمانده بود كه بتوانم در چند ثانيه انجام دهم، پس خودم را رها كردم...
- مثل اين ميماند كه بسيار بسيار خوابت بيايد اما نتواني يا نگذارند بخوابي و لحظه رهايي همچون زمانيست كه اجازه خوابيدن را برايت صادر كنند!-
حالا دگر حالم خوب است، نه سر درد، نه سر گيجه، نه تنگي نفس، نه سياهي چشم ها، كم كم دارد خوابم ميبرد، كم كم خوابم ميبرد، كم كم دارم خواب ميبينم كه كم كم دارم پرواز ميكنم و كم كم به آسمان ميروم و اين نشان از اين است كه كم كم سبك شده ام، كم كم خيلي بالا ميروم آن قدر بالا كه ديگر افراد موجود در اتاق را، هم چون نقطه هايي سياه و كم كم لكه اي تيره رنگ ميبينم كم كم آن قدر بالا ميرم كه يك دفعه يك جايي يكي بيدارم ميكند و يقه ام را ميگيرد و رو به من ميگويد: "پدر سوخته تو چرا اينجا آمده اي؟!" و بعد من را از همان بالا پرت ميكند در چاله اي گود و تاريك كه انگار براي من كنده شده بود!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:33  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
ميگه روي سنگ قبرم اينجور بنويسيد كه:
بوديم و كس پاس نداشت كه هستيم باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم
منم بهش گفتم باشه، تو بمير هر چي كه بگي روي سنگ قبرت مينويسيم، تو فقط بمير!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:3  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
خوب است كه فقط يك خواب بود.
يك عدد ماده گاو ميش سياه حامله به دنبالم ميدويد و من به شدت جيغ مي كشيدم و مي دويدم او هم ظاهرا خسته نميشد و خدا را شكر كه من هم تا قبل از آن كه از خواب بيدار شوم خسته نشده بودم!
اميدوارم بعد از آن هم خسته نشده باشم
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 14:6  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
يادم نمياد كي بود كه اونم نقل قول از يكي ديگه ميگفتش:
"هر آدمي وقتي از تاكسي پياده ميشه، تا چند لحظه فقط به پولهاي توي دستش خيره ميشه"!
هموني كه اول از همه اين حرف رو زده راست ميگفته. اين يك وجه مشترك بين همه ما آدماست!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:17  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
دختريست بي ادب و بي شعور– بي شعور نه به معناي واقعي كلمه بلكه بيشتر از بي شعور بودنش قصدم فحش دادن مي باشد- كه من ازش خوشم مي آيد!
هم سن و سال خودم ميباشد، از طريق كامنت گذاري هم با هم صحبت كرده ايم
بين خودمان باشد، من يك سال شايد هم چرب تر باشد كه وبلاگش را ميخوانم و البته فكر هم نميكنم كه برايش مهم باشد چي كسي دست نوشته هايش را دنبال ميكند و چه كسي دنبال نميكند! كامنتينگ وبلاگش هميشه غير فعال است و اين يكي از دلايلي ميباشد كه مرا به انجا ميكشاند و باعث شده است كه من دائم المشتريش باشم.
اصلا انگاري از خداوند ترسي ندارد، جوري در مورد خدا صحبت ميكند كه انگار دارد در مورد دختر همسايه دختر خاله اش ميگويد! آخر مگر خدا هم قد توست؟! واالله
گفتم بي شعور است، اما نه فكر ميكنم بيشتر از آنكه بي شعور باشد بي ادب است!
بگذريم به ما چه كه دختر مردم كيست و چيست به قول دوستان، ما ماست خودمان را بخوريم آنها هم ماست خودشان را... .
پ.ن: فكر نميكنم در دنياي واقعي اش هم اينجوري كه مينويسد و براي من تصور شده است، باشد. بيشتر احتمال ميرود كه تنها در وبلاگ نويسي اينگونه باشد، چراكه زماني كه از طريق كامنت با هم مكالمه اي داشتيم و زماني كه كامنتينگ وبلاگش هم باز بود اينگونه نبود! و اينكه حالا چرا من در موردش كلامي به ميان آوردم نه خودم ميدانم نه شما. اگر درست ميگويم، بفرماييد درست ميگويي!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 14:30  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
موی نام برده همين امشب و به همين زودي - يعني در همين سن 20 سالگي - در سرم و در جمع كثيري از موهاي سياه ام يافت شد!
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 0:26  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
جديدا براي خودمان در بانك شغل مناسبي پيدا كرده ام
پشت پيشخوان ايستاده و دفترچه ها، كارتها و قبوض پرداختي را به در صفِ منظمي چيدمان ميكنم! به خوبي به كار خود وارد شده ام و نميگذارم حقي از كسي ضايع شود... .
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:58  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
گور باباي هماني كه روزي شايد به من بگويد گور بابايت!
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 14:32  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
يكي ديگر از سرگرمي هاي جديدمان در اين روزها پخت كردن پسر عموي يك سال و نيمه مان ميباشد كه با اين هيكل خپلش 2 متر 48 سانتي متر به هوا ميپرد و ما هم كلي هرهر و كركرمان به راه ميشود
براي يك بار هم كه شده امتحان كنيد. هر يك پخت كردن شادي يك ماه را به شما خواهد بخشيد!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:52  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
حتي يك بار هم نپرسيد جواب MRI و نوار مغزم چه شد!
يعني فراموش ميكند؟ چرا بايد فراموش كند؟!
از روزي ميترسم كه به حرف هاي خواهرم ايمان پيدا كنم و من هم حرف هاي او را تكرار كنم
از روزي كه اين فاصله ها كم كم در دلهايمان هم به وجود آيد
دلم خوش... .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:26  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
دوست بدار تا دوستت بدارند!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 12:41  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
همانطور كه قبلا هم ذكر نموده بودم، در زمان تجرد خواهرم، هيچ رابطه خوب و صميمي اي با هم نداشتيم اما بعد از ازدواجش روابطمان خيلي خوب شد.- بين خودمان بماند بايد بگويم يك جورايي عاشقش هستم و او را نيز مي پرستم!-
اما برعكس با خاله ام! تا قبل از ازدواجش خيلي خيلي زياد صميمي بودم. هميشه سرمان در سر هم بود و زير زيركي و پچ پچ كنان و ريز ريز هر و هر و كر و كرمان به راه بود و گاها حتي به ترك ديوار هم ميخنديدم و او را نيز خيلي بيش از حد دوستش مي داشتم و هر غلطي هم كه ميكردم به او نيز ميگفتم، تا جايي كه او هم ازدواج كرد و رفت و فاصله دوستيمان خيلي خيلي زياد، كم شد! با موقعيت جديدمان هم كه شايد سالي 2 3 روز بيشتر نبينمش كه آن دو سه روز هم به همراه همسرش مي باشد و نفع چنداني عايد ما نمي شود.
*.........................................................................................................................................
...........................................................................................................................................
...........................................................................................................................................
...........................................................................................................................................
...........................................................................................................................................
...........................................................................................................................................
...................................................................... .
* شخص مورد آخر حذف شد.
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:28  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
ظاهرا اينجا تنها يك نويسنده دارد، براي جلوگيري از گمراهي بعضي از دوستان، تا وقتي كه نويسنده دوم مجددا شروع به نوشتن نفرمايند نامشان از قسمت نويسندگان وبلاگ حذف ميشود!
هر وقت خواستي بياي و بنويسي، بيا و بنويس نامت را اضافه خواهم كرد همان پايين كنار نام خودم. قول مي دهم!
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:21  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|