تبليغاتX
قاطي پلو

قاطي پلو

شوك!!!

ديدين بعضيا اول سوگواريه عزيز از دست رفتشون توي شوك ميمونن و گريه نميكنند؟!

منم كه ظاهرا هميشه خدا براي سوگواري توي شوك هستم!

از ديشب سر و صداي ديگ و قابله از خونه همسايه جفتيمون زياد مي اومد، صبح هم بوي قيمه محله رو برداشته بود! فك كنم اگه خدا بخواد خبراييه!!!

من فعلا برم اون ديگ بزرگِ رو بيارم سردست، تا ببينيم خدا چي بخواد. شايد منم بالاخره از شوك اومدم بيرون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 12:41  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

2 - 1

بين من و تو، دو شباهت هست و يك فرق !

شباهت اول آن كه هر دو يك رمزي رو كشف كرديم

و شباهت دوم رو فراموش كردم، - باور كن راست ميگم، جون تو، به شرافتم قسم كه راست ميگم، فراموش كرده ام!-

و تنها فرق ما اين است كه تو رمز موفقيتت رو كشف كردي و من رمز نا موفق بودنم رو

پس تا اينجا 2 - 1 به نفع شباهت!

بقيه اش رو بعدا بهت خواهم گفت! منتظر باش  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 19:23  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

كشف بزرگ...!

همچين تخصصي به شمع نگاه ميكنه و ميگه: اين شعله كوچيك ميتونه يه فاجعه بزرگ درست كنه!!!

خيلي باهوشه! يعني ما كلا خونوادگي اينجوريم، خيلي باهوشيم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:5  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

حوس

 

كاش كمي ناخوش احوال بشم تا برام موز و راني و كمپوت و آبميوه بيارن!

نه كه خودم وسعم نرسه بخرم ها! نه اينجوري حالش بيشتره!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:48  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

تازه چشمام روي هم رفته بود، خواب و بيدار بودم؛ تو حالت خلسه بودم

يكي روي يه تخت فلزي قديمي خوابيده بود، تا چشمم بهش افتاد شناختمش، انگار كسي بوده كه مدتي دنبالش بودم براي گرفتن انتقام! يه دفعه بهش حمله كردم و نشستم روي سينه اش و دو تا دستم رو گذاشتم روي گردنش و فشار اوردم!

داشت خفه ميشد و دست و پا ميزد، خيلي زياد، نميذاشت كارمو انجام بدم! لامصب عجب زوري هم داشت!

يه دفعه از خواب يا همون عالم خلسه پريدم، یادم افتاد اوني كه داشته به دست من خفه ميشده خودم بودم!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 23:50  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

تفاهم!

يه چيزايي هست كه تو نميدوني و يه چيزايي هم كه هست كه من نميدونم!

اين يعني تفاهم! من و تو خيلي با هم متفاهميم! و حتي گاهي اوقات اين متفاهم بود خيلي بيشتر ميشه و به جايي ميرسه كه يه وقتايي هم يه چيزايي پيش مياد كه تو ميدوني و يه چيزاي ديگه اي هم پيش مياد كه من ميدونم!

اين ديگه يعني آخرشه!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:16  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

اسباب بازي!

دبستان كه بودم - نميدونم مثلا شايد كلاس چهارم- يكي از دوستام بهم گفت كه يه بابا بزرگ داره كه دبي – شايد هم كويت يا عراق يا سوريه يا يه جاي ديگه – زندگي ميكنن و اسباب بازي فروشي داره، الان ميخواد بياد اينجا و ميخواد تمام اسباب بازي هاشو بفروشه؛ قبمتشونم خيلي ارزونه، مثلا فلان چيز 2 ريال!!!

منم كلي ذوق كردم و از اونجايي كه به آدم آهني! علاقه زيادي داشتم و از اونجا تري كه خيلي هم ســــــــــاده بودم - حتي شايد خيلي هم بيشتر- بهش گفتم آدم آهني هم داره؟ ميخوام بزرگ باشه ها، تا نصف قد خودم، چنده؟! گفت آره داره شايد 2 يا 3 تومن باشه!!! – تك توماني نه بيشتر و نه كمتر-

گفتم ميخوام، آفرين تروخدا بهش بگو برام بياره. اونم گفت باشه ميگم بياره

از اون روز، هر روز ازش ميپرسيدم كه اومده؟! اورده؟

هيچ وقت نيورد و من پشيمانم كه چرا نخواستم تمام اسباب بازي هايش رو برام بياره؟! قيمت ها كه نسبتا مناسب بود! شايد هم وقتي ميديد براي تمام جنس هاش مشتري نابي!!! پيدا شده جنس ها رو مي اورد! لااقل الان يه اسباب بازي فروشي داشتيم! و خوشحالم بابت اينكه آنقدر باهوش بودم كه قبل از تحويل جنس پول رو پرداخت نكرده بودم! خدا رو شكر

نكته: آن زمان، زمان خيلي دوري نبود كه 2  3 تومان پول كمي نباشد بلكه آن زمان زماني بود كه 2  3 تومان پول خيلي كمي ميبود. مثلا شايد يكم بيشتر از الان!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 23:52  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

هميشه دلم يه بلوز و يه روسري مشكي ميخواسته، براي اين ايام و اين روزها!

اما هيچوقت نه داشتم نه گرفتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 10:46  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

چيز گازدار...!

من دو تا چيز رو خوب ميدونم!

يكي اينكه اين خيلي خوبه كه بعد از مدتها - شايد مثلا چند سال!-  به همراه يه مشت انسان وحشي تر از خودم! بريم يه سينماي درست و حسابي و يه فيلم قشنگ همچون توفيق اجباري رو ببيني و به بازي و كارگرداني (البته نه در اين فيلم!) رضا عطاران ايمان كامل پيدا كني!

و دوم اينكه اين خيلي بده كه يه اخبار گو قبل از اجراي برنامه اش چيز گاز داري خورده باشه و در حين اجراي برنامه جلو يه مشت شنونده اخبار عارق بزنه!!!

بيايد هممون دعا كنيم تا خدا مورد دوم رو به روز هيچ مسلموني نياره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:17  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

يك سوم از زنان دنيا از مردان كتك ميخورند!!!

بعد اون وقت چند چندم از مردان دنيا از زنان كتك ميخورند؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 9:1  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

برو جلو آينه دستت رو از بالاي سرت بيار جلو و انگشتت رو بزار وسط پيشونيت و درست كمي بالا تر از ابروهات و بين ابروهات رو كمي بكش بالا!

من الان اين شكليم! قيافه يه آدم كاملا نگران و كمي هم نا اميد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:18  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

ميدونستي چيه؟! حالا چي؟ حالا هم ميدوني چيه؟ نه نميدوني شايد هم بدوني اما خوب برا خودم ميگم آخه خودم نميدونم!

همون چيزي كه گفتم داره بد جوري تو وجودم ميلوله و نميزاره ساكن باشم ها خوب؟! حالا از وجودم در اومده رفته تو اعصابم! همينجوري داره ميره و مياد... ميره و مياد... ميره و مياد...! حس بديه اصلا خوب نيست احساس ميكنم گوشام داغ كرده! فك كنم داره خودشو آماده ميكنه از تو گوشم بزنه بيرون!

همونايي كه اون موقع گفتم. فردا ميرم تا ببينم نتيجه خوب منو پيدا ميكنه يا نه!

بايد بالاخره به يه چيزي دست پيدا كنم. ترجيحا موفقيت يا لااقل كمش پيش موفقيت!

حس بديه ها. راس ميگم به خدا...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:2  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

ميدوني چيه؟ الان يه چيزي تو وجودم هست كه بد جوري داره ميلوله! نميزاره ساكن باشم

شايد يه نوع كرم باشه! اما نه بيشتر يه فكرِ! تا تنور داغه نون رو بايد بچسبونم!

فردا ميرم بيرون يه تحقيقي ميكنم و خودم رو يه دل. اميدوارم فقط به نتيجه خوبي دست پيدا كنم يا شايد بهتره بگم نتيجه خوب به من دست پيدا كنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 19:51  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

گوش شنوا!!!

ديروز براي يك لحظه آرزو كردم كه اي كاش كسي از من پولي قرض كرده بود تا حالا كه خود نيازمند پول مي باشم فرصت پس دادنش باشد!

امروز يكي از دوستانم خواهان مقداري پول ازم شد!

نميدانستم خدا انقدر زود به حرفم گوش ميدهد والا يك ماه پيش آرزو ميكردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 13:29  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

عجب رسميه ها! وقتي ميبيني يكي يه چيزي رو قبول نميكنه و بهش راضي نيست، هي اصرار ميكني و نتيجه ميشه از من اصرار از اون انكار!

ولي وقتي اون راضي ميشه، تازه ما دوبه شك ميشيم! كه ميشه از اون رضايت از من قناعت!

نميدونم والا ميترسم براي اين كلاس هم هزينه كنم و اينم مثل بقيه چيزاي ديگه بره يه گوشه و خاك بخوره! دلم ميخواد در صورتي برم كه كاري هم بعدها توش باشه!

نميدونم شايد ديگه وقتش باشه كه يه برنامه ريزي درستي براي آينده ام داشته باشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 1:3  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

جانور!

كانت مي گويد:

بشر تنها با تعليم و تربيت آدم تواند شد و آدمي چيزي جز آنچه تربيت از او مي سازد نيست.*

* پس به اين خاطر بوده كه مامانم هميشه به بچه ها ميگفته عجب جانوريست!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:44  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

شگفتا!

در شگفتم از خودم كه اوج عصبانيتم گريه كردن و كوبيدن يك مشت به ديوار است كه باعث ميشه از دردش فكر كنم كه انگشت كوچكم شكسته!

و اوج عصبانيت او يك فرياد باشد و بعد از آن مي تواند به راحتي قاه قاه بخندد!!!

لعنت به من كه نميتوانم جلوي گريه خود را در اين مواقع بگيرم و خوش به حال او كه ميتواند به راحتي مرا عصبي كند!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:18  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

چرا علي انصاريان در هر سريال طنز مسخره اي يك قسمت از آن را بازي مي كند؟! يعني تا به اين حد بدبخت و عقده اي است؟!

چرا در هر سريال طنز مسخره اي بايد حداقل يك قسمت از آن به موضوع فوتبال اختصاص داده شود؟

چرا اين سريال طنز مسخره بايد تا به اين حد طولاني شود؟!

اصلا چرا ما شب ها ناچاريم بنشينيم و اين سريال هاي طنزمسخره را ببينيم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:45  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

جديدا دگر از ماكاروني بدم آمده است

دفعه آخر مثل زن هاي باردار از ديدن ماكاروني پخته عقم نشست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:50  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... . 

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه
درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست
يادم باشد
بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد......!

کی این شعر رو گفته؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:49  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... . 

حالمان زياد خوب نيست، فقط كمي خوب است. كمي خسته هستم كه مقداري از آن از لحاظ دروني و مقداري هم بيروني مي باشد. خيلي زياد خسته شده ام از كارهاي تكراري روزانه ام، از بي مصرف بودنم، از كارهايي كه وظيفه من نيست!

دلم ميخواهد كاري بيرون از خانه داشته باشم. براي كار به هر جا كه سر ميزنم يا بايد حرفه اي را بلد باشم يا تجربه اش را داشته باشم يا كارهاي نسبتا نا مناسبي هستند كه مورد قبول پدرمان نيست.

كلاس زبان ثبت نام كرده ام. بيشتر از يك ماه است. قرار است خودشان خبرم كنند اما تا به حال خبري از خبرشان نشده است. تا به حال خودم دو بار تماس گرفتم اما ميگويند هنوز كلاس تشكيل نشده.

اين همه آموزشگاه كامپيوتر، چرا فقط بايد 2  تا 3 تاي آنها آموزش ميكس و مونتاژ را داشته باشند آن هم به صورت خصوصي! ان وقت هم اين همه برايمان ناز و گوز كنند كه خبرشان، خودشان خبرمان ميكنند!

خسته شده ام، ظاهرا ماهي يك بار به بي مصرف بودنمان بايد برايمان ياد آوري شود!

چقدر اكسيژن كم است دلم مي خواهد راحتر تر نفس بكشم. كمي سر گيجه دارم نميدانم شايد هم گوگيجه باشد

اي بابا شايد بهتر باشد هرچه زودتر تمامش كنيم، براي جلوگيري از بي ادبي بيشتر موثر است!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:47  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... . 

حكم!

عجب فيلم مزخرفي بود اين حكم مسعود كيميايي! خوب است كه براي ديدنش به سينما نرفتيم. در خانه هم هزينه كمتري را پرداختيم هم اينكه به خواست خود فيلم را جلو هم ميزديم تا زودتر تمام شود.

پسران آجري هم يكي ديگر از همان چرنديات تكراري!

ظاهرا كه ما در زندگيمان تنها عاشق ميشويم و بس! آخر چقدر فيلم هايي با موضوع اصلي اشغ!!! مي خواهند بسازند؟! بس است جان مادرتان تمامش كنيد!

يكي ديگه هم مثل اين مسعود كيميايي فيلم مزخرفي هم چون حكم را مي سازند بعدش هم حتما به خود مي بالند كه ما كاري خاص ساخته ايم! ريدم به كار خاص ساختنتان

 ما كه مينشينيم در خانه و همان سريال هاي دوست داشتني خودمان را با موضوعاتي نسبتا جديد را ميبينيم و كيفش را هم ميكنيم! آنقدر هم سينما نميرويم تا درب اش را تخته نمايند!

پ.ن: ديروز ظهر خواب جالبي ديدم كه جون ميداد براي يك فيلم نامه! تازش هم موضوع خيلي هم جديد بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:28  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

نشاشيده شب درازه!

چند شب پيش خواب ديدم كه يكي از آشناهايمان جهت خواستگاري من براي يكي از پسر برادرهايش اقدام به عمل آورده و من نيز در خواب ناراحت و در بيداري مشعوف از اينكه هرچند كيس مناسبي نيست اما هر چه باشد نامش را خواستگار خوانده اند.

چند روزي گذشت و همان آشنايمان كه خوابش را ديده بودم با من تماس گرفت و با گفتن جمله، "من مقدمه چيني نميكنم و يكراست مي روم سر اصل مطلب"! موضوع را گرفتم و در درون كلي از خودمان ذوق در وكرديم كه آخ جان يا هماني است كه در خواب ديده ام يا هماني است كه يك روزي ميخواسته حرفي از من بزند! اما زهي خيال باطل! شخص مورد نظرشان، يكي از دوستانشان بوده است كه با دادن مشخصات آنها، مرا برايش نشان كرده بودند! قرار بر اين شد كه بعد از صحبت با بابايمان قراري جهت ديدار اول گذاشته و اگر مشكلي نبود ادامه كارها...

چند ساعت بعد با همان شخص آشنايمان تماسي مجدد داشته و حرف از شغل طرف به ميان آمد و گفت 10 سال است كه فلان جا كار ميكند! گفتم 10 سال؟! مگر خودش چند سالش است؟! گفت 31   32 سال!!! گفتم عزيزجان اشتباه شده، من 20 سالم هست يا حداكثر 20 سال و نيم، 10   12 سال اختلاف سني، مرا چه به آن؟!

اين شد كه اين هم نشد كه بشود! شب هنگام باز در خواب همين افكار و صحبت ها برايمان مرور ميشد كه بوي سوختگي به مشام مان آمد! گذاشتيم به حساب دماغِ سوختمان! اما بوي سوختگي خيلي بيشتر از اين حرفا بود، من كه دماغم تا به اين حد نسوخته بود! به ناچار خواب را كنار زديم و پتوي سوخته مان به دست بخاري را به نظاره نشستيم! و اينچنين بود كه دل و دماغ و پتويمان يكسره با هم شروع به سوختن كردند.

عيبي ندارد ما هم خدايي داريم تازش هم نشاشيده شب دراز است حالا كو تا زمان ترشيدگيمان برسد! فعلا كه بويي به جز سوختگي نمي آيد! دماغ سوخته هر چه باشد بهتر از دختر ترشيده است!

هنوز صداي فراخواني خمره ها به گوش نرسيده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 9:34  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

مناسبت

مي گويند خدا وقتي چيزي را از آدمي ميگيرد چيز ديگري را در عوض به او مي دهد كه گاها حتي ممكن است آن چيز به دست آمده بهتر از ازدست داده اش باشد!

همان چهار سال پيش كه زلزله بم اتفاق افتاد و ما نيز جمع كثيري از هموطنانمان را از دست داديم، در همان شب نيز خدا يك فرشته كوچك مو فرفري را به ما داد!

همان چهار سال پيش حدود ساعت 3:50 دقيقه بامداد اون فرشته كوچك بي بال به وسيله خواهرم چشم به دنيا گشود! يادم هست كه همان موقع ها ميگفتند زلزله نزديكهاي صبح رخ داده بود اما ساعت دقيق را يادم نمي آيد

حالا نميدانم خدا اول داد يا اول گرفت!

ماشاالله كرم خدا را شكر، اين همه گرفت و در عوض يكي داد! خدايا شكرت ما كه بخيل نيستيم!

خوب چهارمين سالگرد از دست دادن هم وطن ها را تسليت ميگوييم و چهارمين سالگرد تولد كيانا خانم خاله اش را تبريك!

خدا زيادش كند، مناسبت هاي زيادي در اين روزها بوده كه به ما فرصت تبريك و تسليت را نداده بود. من از همين جا تمام مناسبت هاي خوش آيند را تبريك و تمام تاسف انگيزناك ها را تسليت ميگويم. چه آنهايي را كه تا به حال نگفته بودم و چه آنهايي را كه بعدا ها بايد بگويم! تاريخ انقضا تا تبريك و تسليت بعدي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 2:49  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

فيلتان را لقمه لقمه بخوريد!

چقدر لذت بخش است بعد از مدت نسبتا زيادي كاملا بيكار شوي - كاملاِ كاملا، اونقدر كاملا كه حتي خيلي هم بيكار شوي- و از بيكاري جلوي تلويزيون دراز بكشي و پاهايت را جلوي بخاري دراز كني و دو بسته پفك (يكي چرخي و ديگري موتوري) را جلويت باز كني و آنقدر سس فلفل رويش بپاشي كه پفك ها به رنگ قرمز متمايل به سس فلفل در آيد، آن هم به صورت يك دست و تو نيز در شگفت آن باشي كه چرا با وجود اين همه سس فلفل هيچ احساس تندي خاصي نميكني و از اين موضوع كه ديگر پوستت و حست نسبت به تندي كلفت شده احساس غرور كني و مشغول ديدن فيلم مزخرف در حال پخش باشي كه يك مرد چاق بي عرضه را نشان ميدهد كه در تلاش است تا بلكه روزي از بي مصرفي در آيد!

چند روز پيش در يكي از برنامه هاي دوست داشتني كه صبح ها از شبكه 2 سيما پخش ميشود اين چنين ميگفت كه يكي از يكي ديگه ميپرسد: يك فيل را چگونه ميخوري و او در جواب مي گويد لقمه لقمه!

و منظور اين بود كه كارهاي بزرگ را آرام آرام و با برنامه ريزي انجام دهيد و در روز از كارهايي كه قرار است به انجام برسانيد ليستي تهيه كنيد و در آخر خواهيد ديد كه در آن روز چقدر كار انجام داده ايد!

ما نيز چنين كرديم و نتيجه هماني شد كه ذكر نمودم!

دلتان آب قبل از اينكه فيلي مرا بخورد من او را خوردم!

                                                                                                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 10:58  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

مشتري$!

يكي از دوستانش دندان پزشك بود و بيمارهاي دوستش را "مشتري" خطاب ميكرد!

يك بار كه چرايش را پرسيدم، جواب داد: تو قبل از آن كه بروي دندان پزشكي يك نگاه به جيب مبارك بينداز، بعد هم كه بر ميگردي نگاهي مجدد انداخته كن، خود دليلش را خواهي فهميد!

اين شد كه در آخرين مراجعه ام به دندان پزشك محترم همين كار را كردم و نظاره فرمودم كه قبل از آنكه زير دست جلاد دندان بنشينم 40 هزار تومان در جيبمان يا همان كيفمان بود كه حالا دگر نيست و خود نيز به اصل مطلب پي بردم! – قابل ذكر است كه مورد مراجعه بنده عصب كشي بوده است-

نه با چرتكه و نه ماشين حساب بلكه با همان حساب سرانگشتي كه از كودكي فرا آموخته بوديم متوجه شديم كه حداقل يك پزشك دندان روزانه كم كمش 150 تا 200 هزار تومان درآمد داشته باشد كه اين حساب در ماه به غير از روزهاي تعطيل بالاي 3و نيم ميزند$$$

خوشا به حالشان! آدم دلش هوس شوهر دندانپزك ميكند! هر چند شغل كثيف و چندش آوري است اما در مقابل اين پول ها، ما اين يك مورد را ناديده ميگيريم!

راستش رو بخواهي مدتيست كه هرازگاهي موقع خوردن شيريني كمي تا قسمتي دندان هايمان قلقلكمان ميدهند اما نه دلش را، نه پول مفتش را، نه وقت اضافي اش را داريم كه بخواهيم ان طرف ها آفتابي شوم!

خدا بخير بگذراند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:15  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم؟!! از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: "با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 1:14  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

پوشيدن شلوارك در اين مكان كمي تا قسمتي الزاميست!

مدت زياديست كه كسي را شاخ نزده ايم، راستش را بخواهيد بد جوري دلمان براي له كردن تنگ شده است، نه دعوايي، نه فحشي، نه  چيزي! آخر اينگونه زندگيمان خيلي يك نواخت ميشود.

راستش را بخواهيد بد جوري تنمان به خارش افتاده است!

خواستم بگويم از داوطلبان به امر شريف شاخ زني، دعوت به عمل مي آوريم و از آنهايي كه ميلي به شريك شدن در اين امر را ندارد خواسته مي شود فاصله مجاز را رعايت كرده و مراقب پاچه هاي خود باشند و تنها به تشويق و نظاره از همان فاصله بپردازند!

يادش بخير برباد خدا بيامرز خدا رحمتش كند. ياد و خاطرش در دل همه مان پابرجا خواهد ماند!

براي التيام بخشيدن به اين غم بزرگ يك تا پنج ثانيه تبسمي تلخ به جاي مي آوريم...  

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 12:44  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 


  RSS 

 
offshore