الان هر چي سعي ميكنم كه صحبت هاي اون شب رو به ياد بيارم خيلي كمتر حرفي رو يادم مياد! اوايل هر روز حرفهاشو برا خودم دوره ميكردم و سعي ميكردم آويزه گوشم بشه از يادم نره! اما هر روز كه ميگذشت كمتر سعي ميكردم!
4 سال پيش بود، من از نظر روحي داغون بودم، اون يه دفعه جلو بقيه بچه ها منو كشوند اونور! فك كنم يك ساعتي شد كه اون پايين داشتيم تنها با هم صحبت ميكردم!
ميگفت نفرينشون نكن! ميگفت اگه تمام هيكلشو طلا كنن من ديگه نميخوامش! مي گفت اونم به تو خيلي ظلم كرد، من با هاش صحبت كرده بودم ولي ...! ميگفت من هم رفيق زن دارم هم دختر! سيگار پشت سيگار روشن ميكرد و ميگفت من كه آخرت رو ندارم لااقل ميخوام اين دنيا رو داشته باشم! ميگفت اگه پسري رو دوست داري نبايد بهش بفهموني!
ديگه يادم نمياد چي ميگفت اما خوب ميدونم كه صحبت كردن با اون هر چي كه بود آرومم كرده بود! صحبت مفيدي نبود بيشتر جنبه درد و دل داشت!بهم گفت اين صحبهاي امشب رو به هيچ كس نگو! فك كنم من هم به هيچكس نگفتم!
چقدر احمقانه بود! نميدونم چي، شايد هم همه چي احمقانه بوده!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:13  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
- به دليل درخواست مكرر دوستان، داستان زندگي ام را دنبال ميكنم!
... و يه جورايي بزرگ شدم و يه جوري مدرسه رفتم و يه جورايي و يه جاهايي درسم تمام شد و يه جورايي يه كاري پيدا كردم و يه مدتي مشغول به يه كاري شدم و شايد يه جورايي توي كارم موفق بودم و شايد يه جورايي با يكي ازدواج كردم و شايد هم بعد از يه مدتي صاحب يه فرزندي شدم و شايد يه جورايي فرزند من هم همونجوري مثل من زندگيش رو به همونجايي كه من رسوندم رسوند و فرزندِ فرزند من هم همونجوري كه والدش زندگي والدش رو دنبال كرده بود، دنبال كرد و شايد همونموقع ها كه وسط زندگي فرزندِ فرزندم بود من يه جورايي رفتم زير چند بيل خاك و بعد از اون من ديگه نميدونم چي شد و زندگي چه جوري ادامه پيدا كرد!
نميدونم چرا!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:25  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
داستان زندگي من اينجور شروع شد كه:
من يه روزي هنوز به دنيا نيمده بودم كه يه روزي بعد از اون يه روزي، تو يه هوايي از يه فصلي، تو يه جايي، تو يه خانواده اي بدنيا اومدم و زندگی من اینجور ادامه پیدا کرد که...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:36  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
سه سوال ثابت در خانم ها:
1- چرا دير اومدي خونه؟
2- چرا زود اومدي خونه؟
3- پول از كجا اوردي؟
و سه جواب ثابت در آقايون:
1- خونه اون زنم بودم!
2- ميخواي برگردم!
3- دزديدم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:23  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
ما نه نجيب زاده ايم، نه آقا زاده اما ميتونستيم خان زاده هاي خوبي باشيم اگه هوو ي مادر بزرگم مدارك* خان بودن پدرِ پدر بزرگ خدا بيامرز رو براي روشن كردن تنور نون استفاده نكرده بود!
اما اون روز عجب نون چرب و چيلي خودن اينا
* سند و مدارك زمين و املاك
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:6  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
ماشاالله برا خودم غولي شده بودم كه مامان هنوزم منو پيش اون متخصص اطفال ميبرد!!!
نميدونم چرا، شايد چون خانم دكتر خوبي بود!
اما به هر حال هميشه خدا رو شكر ميكردم كه از اينجا رفت. والا خدا ميدونست قرار بود كي سر كي رو بخوره!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:12  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
آخر دگر من را با تو چه كار بود كه بعد از اين همه مدت به خوابمان بيايي و فيلِ مان را به حوالي هندوستان هوايي كني؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:22  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
من زبونم مشتمِ و اون مشتش زبونش!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:26  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
بزرگترين و بدترين فاجعه اي كه امروز برام اتفاق افتاد، پاك شدن ناگهاني مموري گوشيم بود كه پُر بود از پُر!!!
حادثه غم انگيزي بود واقعا و اين موضوع بد جوري من رو تحت تاثير خودش قرار داده!
لطفا جهت هم دردی همگی ناراحتی خود رو با تمام احساس بیان کنید... .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:22  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
گاهي ميشه فكر كرد!!!
پ.ن: پس ما فكرمان را متمركز ميكنيم به گاهي غير از اين!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:10  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
نميدونم چرا اين پرنده احمق نميخواد بفهمه كه هيچ وقت تخمهاش بدون وجود نر جوجه نخواهد شد!
كاش لااقل ميفهميد كه اگه ميخواست بشه تو اين 3 ماه شده بود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:50  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
يهروز يه معلمي به شاگرداش ميگه بشينين انشا بنويسيد.
موضوع: معلم انشاي خود را توصيف كنيد.
كلاس ساكت ميشه و همه ميشينن به نوشتن. بعد از چند دقيقه يكي از ته كلاس ميپرسه: آقا اجازه! لندهور رو چطوري مينويسن؟!
[حمید محمدی]
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:56  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
مشكلي كه ما آدمها داريم اينه كه هيچ وقت خودمون رو نميشناسيم و به همين خاطر هست كه هميشه فكر ميكنيم كه ديگرون رو خوب ميشناسيم!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:32  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
انگار هر خوشي باطني اي تو اين خونه موقتي شده
خوشي بدون هيچ فكر آزار دهنده اي
هر خوشي خالص و آن هم وقتي كه خودم رو به بيخيالي بزنم برام كوتاه مدت شده
هميشه بايد يه فكر آزار دهنده اي برام باشه، هر خوشي بايد با يه ناخوشي همراه باشه
خدايا به بندهات بگو كاري به كارم نداشته باشن فقط براي چند روز دلم ميخواد تنها باشم خالي باشم نه به كسي وصل باشم نه كسي به من وصل باشه . دلم ميخواد مدتي از همه فرار كنم
خسته شدم از اصرار بي ثمر
خسته ام خدا جون خسته ... به خودت قسم كه خسته و بي حوصله ام
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:4  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
هر روز به انتظار باز شدن يك درب، درب هاي بسته را به نظاره مینشینم... .
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:47  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
كشف بزرگي كرده ام!!! خيلي بزرگ و مهم، آنقدر بزرگ و مهم كه تا به حال ديگران از كشف آن عاجز بوده اند!
اما نميدانم بايد با آن چه كنم! شايد هم به اين خاطر است كه تا به حال كسي آن را كشف نكرده!
پس شايد بهتر اين باشد كه برويم و بگذاريم هر وقت كسي آن را كشف كرد، آن وقت باز گرديم!
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 0:32  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
هيچ كدام نه كاري دارند و نه باري!
اين كه چه جور خرهايي هستند خدا داند و بس!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:9  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
خوش به حال خسروان كه صلاح مملكت خويش را ميدانند!
کاش ما هم خسروان بودیم!!!
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:33  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
محتاجِ فهمِ ديگرون شدن خوب نيست يكي به اين دليل كه محتاجِ ديگرون شدي و دوم اينكه وقتي احتياجات فهميت زياد بشه ديگرون ميفهمند كه تو هيچي حاليت نيست!
اما گاهي اوقات هم خوبه، تنها به اين دليل كه از فهم اونا استفاده كردي و به فهم خودت افزودي
همين يه دليل پس بازم 2-1 به نفع محتاج فهم ديگرون نشدن!
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:46  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
من يك انسان طبيعي هستم، زيرا فرقي با آدم هاي ديگر ندارم!
من يك انسان خاص هستم، زيرا از آنجايي كه هيچ انساني شبيه به آن يكي نيست پس من هم شبيه به هيچ كدوم از آن يكي ها نيستم!
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:45  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
پيدا شو... زود باش پيدا شو، تويي كه نميدانم كجايي و اصلا هم برايم مهم نيست كه كجايي... پيدا شو تا بدانم چه بوده اي! كجا بودنت را نگه دار براي خودت من فقط ميخواهم بدانم چه هستي يا بوده اي!
هي با توام زود باش ديگر وقت تنگ است...!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:26  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
من از اين سريال پريدخت فقط دو قسمت از وسطش ديدم و ديشب هم 10 دقيقه آخرش رو، كه ديدم همگي پير شده اند و پريدخت با نادر ازدواج كرده! ميشه يكي براي من كل فيلم رو به طور كاملا خلاصه تعريف كنه و بگه چي شد كه پريدخت با نادر ازدواج كرد؟ خودم ميدونم چه بلايي سر نصرت اورد فقط ميخوام بدونم پريدخت چطور راضي با ازدواج با نادر شد؟!
آها يه نظر ديگه هم راجع به اين سريال دارم و اونم اينكه تيتراژ پاياني سريال هم خيلي قشنگه اون لبخند پريدخت كه اول تا بنا گوش ِ و كم كم كمرنگ و محو و در آخر هم اشك توي چشماش حلقه ميزنه خيلي قشنگ و جالبِ برام! منو ياد لبخند مونوليزا ميندازه! خيلي دوسش دارم لبخند مونوليزا رو ميگم!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 10:56  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
گاهي اوقات وقتي يكي برام مهم باشه و من باعث ناراحتي اون بشم در واقع خودم رو ناراحت كردم و احساس ميكنم تا زماني كه ناراحتي خودم بر طرف نشده اون همچنان از من دلخوره!
خوش به حالم، امروز به خاطر نميدونم چي چي، تبديل شده بودم به يك سگ وحشي پاچه گير كه دنبال بهانه اي ميگشتم كه سينا به دامم افتاد! البته طفلك اولين بارش هم نبود كه مورد لطف من قرار مي گرفت!
ياد 9 ماه پيش افتادم كه به مدت 8 ماه متوالي، من و بابام تغريبا تمام وقت، آماده به جنگ بوديم! انگار هر كدوم به دنبال كسي ميگشتيم براي التيام بخشيدن به اعصاب خود و نتيجه اون يا دوري از هم و صحبت نكردن با هم بود يا گاها جدال هاي كوچك و بزرگ! من هم كه انگار همه اش خدا خدا ميكردم كه دعوايمان شود تا كمي خود را خالي كنم!!!
بهم گفت؛ كور شه اون ماست بندي كه مشتريش رو نشناسه! خوش به حالش كه منو شناخته! من كه هنوز خودم رو هم نشناختم! - خوبه كه من مشتري خودوم نيستم- (!)
چند شب پيش بود كه بي مقدمه رو كرد بهم و گفت: خوش به حالت من احساس ميكنم خدا تو رو خيلي دوست داره!!!
خوش به حالش كه اينجور احساس ميكنه، آخه خودمم همينجور احساس ميكنم، پس خوش به حال خودم و خودش!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 21:30  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
ميخواستم به اين فكر كنم كه توي مجامع عمومي كه دوستان و همسايگان قديمي و غير قديمي هستن وظيفه من اينه كه يا خودمو پنهان كنم يا در جواب پرس و جو هاشون و سراغ گرفتن هاشون دروغ يك سال و 4 ماهِ رو بگم و انقدر بگم تا خودشون بفهمند! *
*و من ميدونم كه خودشون ميفهمند اما خودشونو به نفهمي زدن و ميخوان اعتراف بگيرن!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:12  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|
- انگاري كه نه، اما واقعا همين دو سه شب پيش بود كه آب قطع شده بود و منم شب رو با مثانه اي پر به صبح رسوندم و تا صبح به خاطر نميدونم چرا، به خودم ميپيچيدم و بعد از حدود 15 ساعت تونستم وجدان خودم رو آروم كنم! به جون خودم راس ميگن كه كار هر بز نيست خرمن كوفتن!
جاتون خالي امشب هم آب قطع شده و براي به خاطر سپردن موضوع قرار بر تمرين و تكرار است!
- ديشب قرار بود به يه موضوعي فكر كنم كه براثر خستگي به فردايش سپردم و از صبح تا به حالا يادم نيمده كه قرار بود به چي فكر كنم و اين موضوع بسي آزرده خاطرم كرده! كاش كار ديشب رو به امروز نينداخته بودم!
- تا يادم نرفته نظر خودم رو راجع به سريال پريدخت بگم؛ موسيقي ابتداي سريال بسيار زيباس!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:3  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .
|