تبليغاتX
قاطي پلو

قاطي پلو

نوروزی نو...

میگن سفر آدم رو پخته میکنه! اگه اینجور بود که تا حالا یکی مثل و من و نفیسه خانم باید سوخته باشیم!!! اون پسره هم که تو نامرغوب بودن جنس خودش شک کردن!

امسال عید به دلایل امور خیر! برخلاف سالهای دیگه مهمانی نداریم و قرار بر این شده که خودمان مهمان باشیم!

میرم اصفهان از اونجا به شمال و در آخر بندر عباس! خوش بگذره!

نوروز هم پیشاپیش مبارک... سال خوشی رو براتون آرزو میکنم... .

                           نوروز مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:48  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

پیرزن

به اصفهان که سفر میکنم، در بین راه خانه مادر بزرگم، تا محلی که برای رفتن به مرکز شهر با ماشین طی میکنیم، یک پیر زن با شالی سبز را همیشه میبینم! همیشه روی یه ویلچر نشسته و به یک سو شل شده! انگار همیشه خواب است! از صبح زود تا دم غروب همانجاست! دلم برایش میسوزد! انگاری خانواده اش ازش خسته شده اند! احساس میکنم که هر شب را میگذرانند به انتظار صبح برای گذاشتن این طفلک بیرون از خانه، و هر روز موقع غروب هم به امید اینکه فردایی نداشته باشد به سراغش میروند! گاهی وقتها برایش آروزی راحتی میکنم! و برای همه ی مان!

پ.ن: پست نوشته این عزیز باعث به یاد آوری شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:50  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

از اینکه مرد نیستم تا مجبور به ازدواج با زنی باشم، بسیار بسیار خرسندم و نیز شاکر خداوند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:14  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

یه خانم متشخص!!!

کاش می تونستم تصمیم بگیرم یکمی یه خانم متشخص و محترم باشم!

حتی فکر کردن به این موضوع هم معذبم میکنه چه برسه به تصمیم گرفتنش! الباقیش هم بماند!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:7  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

پازل

مدتی بود فراموش کرده بودم که وقتی یه تکه از یه پازل گم بشه، هیچ وقت اون پازل کامل نمیشه! حالا میخواد این پازل بیستایی باشه میخواد دوهزارتایی!

پ.ن: شاید اون یه تیکه گم شده توی کیسه جارو برقی باشه! باید یه نگاهی هم به اون بندازم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 9:33  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

امر به معروف...!

اي آقاي محمد خان، با آدرس ايميل و بي آدرس وبسايت! دزديدن گر چه عمل لذت بخشي است! اما هيچ كار شرافتمندانه اي نميباشد به خدا راست ميگويم! به جان خودت نباشد ديگر به جان خودم راست است! من براي خودم مينويسم و اگر كسي هم لطفي ميكند نمرات منفي و مثبتي به بنده اهدا ميكند! شما هم سعي كنيد اگر جهت دريافت نمره مينگاريد، از خودتان بنگاريد كه نمره خودتان را دريافت كنيد!

آخر پسر خوب!!! تو كه از من ميدزدي از اون هم ميدزدي و از اون يكي هم ميدزدي، ببين سبك نوشته ها يكي است؟! نه والا! نه بلا! لااقل نام نويسنده را ذكر كن!

دوست دارم آدرس وبلاگ خودتون رو بزنيد تا مشاهده كنم دزديده هايتان را!

پ.ن: در سه سوت، فرد جاني به دام افتاد!!! به دليل جنس لطيف دل و اينكه فرد مذكور به عمل خود اعتراف كرده بود آدرس وبلاگ فرد ذكر نخواهد شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:42  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

انشاء

به نام خدايي كه سياه و سفيد، عرب و عجم، را برابر و برادر دانسته است.

موضوع انشاء: دوست داريد در آينده چه كاره شويد و چه خدمتي به مردم كنيد؟

انشايم را با نام خدا آغاز ميكنم:

به نام خدا

آري: به نام خدا به نام خدايي كه اين جهان بزرگ را آفريد، به نام خدايي كه اين همه موجود زنده را در اين جهان بزرگ گذاشت. من به شغل معلمي علاقه بسيار دارم، و دوست دارم كه در آينده معلمي مهربان و خوش رفتار شوم. مانند معلم خودمان كه معلمي خوش رفتار و خوش اخلاق است. من دوست دارم كه معلم شوم و به مردم خدمتهاي زيادي بكنم. من دوست دارم به كودكاني كه سواد نوشتن و خواندن را ندارند درس مياموزم. معلمان مانند شمع فروزاني مي سوزند. بله ميسوزند تا بتوانند به يك كودك درس بياموزند. حتما موپورسيد چرا اين موضوع را انتخاب كرده اي؟ چون من به اين شغل علاقه زيادي دارم و دوست دارم كه شما هم بدانيد كه من به چه شغلي علاقه دارم.

بيشتر بچه هايي كه اين موضوع را انتخاب كرده اند دوست دارند در آينده معلم شوند و به مردم خدمت زيادي كنند. ما از اين انشا نتيجه مي گيريم كه ميخواهيم در آينده چه كاره شويم و به مردم چه خدمتي كنيم.

اين هم انشاي من كه فقط همين بود و همين. (!) اميدوارم از انشاي من خوشتان آمده باشد.

 

پ.ن 1: موارد لازم براي نوشتن يك انشاي خود شروع كردن با نام خدا و بسيار استفاده كردن از آن در تمام مراحل انشاء ميباشد! پاچه خاري بسيار بيش از حد! استفاده از (،) ي زياد براي آگاهي معلم از اينكه شما قواعد را رعايت ميكنيد! و مهمتر از همه نتيجه گيري بسيار مفيد از انشاء!!!

پ.ن 2: حتما اون موقع فكر ميكردم كه اين انشا يكي از بهترين انشاهايم شده كه نگهش داشته بودم تا حالا بعد از اندي سال از بين كاغذهاي گذشته پيداش كردم! اين خيلي خوبه كه فقط بهترينش رو نگه داشتم!

پ.ن۳: هیچ وقت از این شغل خوشم نمی اومده! حتی خیلی هم بدم می اومده از همون بچگی!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:5  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

هيچ اجباري براي گذاشتن كامنت در اين وبلاگ وجود ندارد!

از دوستاني كه تنها براي بالا رفتن آمار كامنت هاي وبلاگ خود در اين وبلاگ كامنت ميگذارند خواهشمندم كامنتي را در وبلاگ من درج ننمايند!

من هر وبلاگي را كه دوست داشته باشم ميروم و پست نوشته شده را ميخوانم و گاها نظري براي ثبت ندارم پس لطفا از بنده شكايتي نداشته باشيد!

با تشكر فراوان از لطف فراوانتان

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:54  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

باز هم يك آپديت دزدي...

- به به، ديگه نيازي نداره دعا كنيم خدا زيادش كنه؛ خدا خودش داره زيادش ميكنه! همون رو ميگم، اسمش چي بود؟! همون چيز! منم چيز كردم از وبلاگ آقاي نجف زاده؛ عينا خود پستشون رو، حتي يه كلمه هم ازش كم نكردم! جون خودم!

استغفرالله! نيگا كون آدمو به چه كارايي وا ميدارن!

اين تصوير تبليغ بانمک يک خودکار در امريکاست...:
"همه ممکن است اشتباه کنند!".
يکي از نويسنده ها با خوش ذوقي اين عکس را انتخاب کرده بود.اينجا هم که قربانش بروم قانون کپي رايت يک چيزي توي مايه هاي کشک است.من هم کپي زدم.
شرکت هاي تبليغاتي سعي مي کنند موج سوارهاي خوبي باشند و هماهنگ با افکار عمومي پيش بروند.
اوضاع جرج در امريکا خوب نيست.اين را هم روباه نقره اي مي داند ،هم شرکتي که مي بيند مردم از اين تبليغ استقبال وسيعي کرده اند و حالا خودکارهايش سه سوت آب مي شوند.

زير عکس را دوباره بخوان:
"آدم ممکن است اشتباه کند".

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:30  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

كافيه فقط 3 الي 4 روز تو خونه تنها باشم، اون وقتِ كه خونه به بازار شام ميگه زكي!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:39  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

موس

نشانگر موس اول با اطمينان و بعدا با احتياط و در آخر با شك از روي لينك ها رد ميشه بعد يادش مياد كه يادش رفته ميخواسته چكار كنه

موس من راه خودش را گم كرده!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:11  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

تنها با يك زندگي ماشيني!

من شايد اگه يه روزي تنها زندگي ميكردم، هيچ وقت هم ازدواج نميكردم! ترجيح ميدادم تا آخر عمرم تنها باشم!

شايد دلم ميخواست توي يه آپارتمان نسبتا كوچيك و تاريك و خيلي دلگير با وسايل مد روز و جديد زندگي كنم، خودمو اونقدر مشغول كار كنم كه وقتي به خونه ميرسم يه قهوه بخورم و يه نخ سيگار بكشيم و يه جعبه دست خورده پيتزا هم كنارم باشه كه از خستگي بيشتر از يه تيكه اش رو نتونستم بخورم و همونجا خوابم برده!

يه آدم سرد و ماشيني باشم كه هيچ كس از من خوشش نياد!

يكمي درست مثل بعضي از فيلما!  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:54  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

زنگ خور گوشي يعني ايــــــــــــــــن!!!

دو تا پسر خوش تيپ و خوش قيافه با تو توي يه تاكسي. يكي صندلي جلو و اون يكي كنار تو! مدام مشغول صحبت كردن با گوشيشون يا با هم هستن! از تمام صحبت هاشونم فقط اسمشون رو ميفهمي و اينكه اينجا دانشجو هستن و يكيشون هم جيبش خاليه و كارت عابر بانكش رو هم فراموش كرده با خودش بياره!

اوني كه بغل دست تو نشسته چند باري گوشيش زنگ ميخوره. زنگ خور گوشيش هم صداي ضايع زيييينگ زيييينگ هست!

همون موقع دلت ميخواد گوشي تو هم زنگ بخوره و بشون بفهموني زنگ خور يعني چي !

اتفاقا بر حسب تصادف همون موقع هم گوشيت زنگ ميخوره و بر حسب تصادف تر هم زنگ خورت برات ميخونه" كـــــــ مـــــــثلـــــــــِ كوپول!"

بگذريم كه جاي شما تو اون لحظه خالي از لطف نبود!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:41  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

سينا ميگه" آدما همين قدر كه بزرگتر ميشن، بعضا از خودشون هم دور ميشن"!

مدتي هست كه از خودِ اوليم دور شده بودم اما دليلش رو نميدونستم!

حالا كه دليلش رو فهميدم، ميگم كاش بزرگتر نشم... !

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 14:54  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

قلب

نمي دونم چي ميشه كه يه دفعه ياد قلبم مي افتم كه مدتيه ازش خبري نيست؟! براي اينكه از وجودش اطمينان حاصل كنم دستمو ميكنم توي حلقم و خيلي زود مكان قلبم رو پيدا ميكنم خيلي وحشيانه ميكشمش بيرون و ميزارمش در گوشم و صداي دوب دوب اش رو ميشوم و خيالم از وجودش راحت ميشه!

بعد كه به وجودش ايمان پيدا ميكنم، غورتش ميدم بدون آب! به خاطر حالت ظاهري كه داره و همينطور خيس بودنش از خون خيلي راحت پايين ميره! اونقدر پايين كه بعد از تخليه فضولات روده ام براي يك لحظه چشمم بهش ميخوره و بعد هم ميره پايين! به همين راحتي و من ديگه هيچ وقت اونو پيداش نميكنم!

عموم هر وقت ميخواست دستگاهي رو باز كنه، از ابتداي باز كردن، تمام مراحل رو مينوشت كه از كجا رسيده به كجا!

اون موقع ها هم تو كارتونا بمون ياد ميدادن كه وقتي ميخوايم بريم تو جنگل، با آبنبات يا تكه هاي نون خشك رد بذاريم تا گم نشيم! كاش يكي از اين دو كار رو كرده بودم.

پشيمونم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:57  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

ديدي وقتي بش گفتم شال گردن ميخوام چه بد نيگام كرد!

نميدونم اما شايد ميخواسته بهم بگه "خانم، دير اومدي زمستون ما تموم شده وقتشه كه ديگه از خواب پاشي"! والا به خداش!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:41  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

ميدوني چيه؟! ديگه بر خلاف قبلا نه حوصله خريد كيف و كفش و مانتو و لباس و اينجور چيزا رو دارم نه ذوقي براي اولين بار پوشيدنشون!

ديگه حتي سخت سليقه يا به قول بعضيا كج سليقه گيري هم در نميارم! يه جورايي يه چيز ساده انتخاب ميكنم و ميام بيرون!

يه جوراي ديگه هم كلا ترجيح ميدم هيچ كدوم از اين چيزا مورد نيازم نشه تا لازم به متر كردن بازار هم نباشه!

نميدونم شايدم هيچ چيز قشنگي به چشم نخورده كه فكر ميكنم اينجوري شدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:3  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 


  RSS 

 
offshore