تبليغاتX
قاطي پلو

قاطي پلو

روشن...

فکر میکنم که لازم شده باشد تا در رابطه با پست پرواز توضیح کوتاهی بدهم!

در پست پرواز، نه مادر حسود است و نه حامد شخص بخصوصی و نه من هوس بچه کرده ام! پست فوق هیچ داستان واقعی اتفاق افتاده ای نیست و تنها قسمتی از یک داستانِ زاده ذهن خودم بوده!

تنها نکته ای که خواسته بودم به اون اشاره کنم این بود که آن زن می دانست که فرزندان ما از دنیای معنوی می آیند، دنیایی که با بزرگتر شدن ما خاطراتش رفته رفته مبهم شده و گاها در بعضی از ما فراموش میشود!

تنها همین!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:20  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

میگویم که یادتان باشد که اگر روزی گذری بر این شهر داشتید گم نشوید و از حرکات مردمان حیرت نکنید!

در شهر ما 3 مسیر اصلی وجود دارد که برای سوار شدن بر تاکسی با علامت های مخصوص خود به نمایش گذاشته میشود!

مسیر اول خیابان امیری میباشد که با انگشت شست خود به عقب اشاره میکنید!

مسیر دوم خیابان احمدآباد یا همان لین یک میباشد که انگشت اشاره را به حالت اجازه بالا میگیرید!

مسیر سوم میدان میباشد که با انگشت اشاره دایره ای به نمایش میگذارید!

پس یادتان باشد اگر به خانه ی من آمدی برای خود ای مهربان انگشت خود را بیاور!

* شنیده ام در شهر اهواز مسیری به نام فلکه ساعت وجود دارد که شخص در مواقع مشابه به ساعت خود اشاره میکند! مانده ایم که اگر طرف ساعت نداشت باید به کجای خود اشاره کند!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:35  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

ذهی خیال باطل که میگن همینه!

اینکه یکی بیاد و ایران گردی ات رو به هم بزنه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:17  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

تاکسی رانها!

رانندگان تاکسی از عهده سه کار به خوبی بر می آیند:

یکی چانه زدن با مشتری در رابطه با کرایه و اینکه سهمیه بنزینشان چقدر است و چه میزان مصرف دارن!

دوم فوهش دادن به رانندگان خطا کار دیگر همچون خودشان!

سوم غر زدن از گرانی!

در انتهای هر سه مورد بابات جلوی چشمت میاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:52  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

پرواز...

... جلوی یک فروشگاه میوه بچه ی تازه به دنیا اومده ای رو دیدم که توی کالسکه خوابیده بود. هیچ وقت علاقه ای به بچه ها نداشتم! نمیدونم چی شد که طرف اون رفتم! اطراف بچه رو نگاهی انداختم و وقتی مطمئن شدم مادرش خیلی بهش نزدیک نیست رفتم نزدیکش و سرم رو به صورتش نزدیک کردم و انگشتم رو روی لپش کشیدم و بهش گفتم: "هی.. بیدار شو، بیدار شو و بهم بگو ببینم تو که تازه از پیش خدا اومدی، بگو ببینم خدا چه شکلیه؟! من تغریبا دیگه یادم رفته خدا چه شکلیه!"

بچه بیدار شد، انگار احساس ترس کرده بود! حتما به ذات کثیف من پی برده بود که اینقدر وحشتناک زد زیر گریه! مادرش از توی فروشگاه سرش رو بلند کرد و خیلی با عجله و عصبانیت در حالی که صورتش رو از نفرت مچاله کرده بود حرف هایی رو به زبون خودش نثارم کرد و کالسکه رو از من دور کرد!

حامد اومد نزدیکم و گفت: احمق! با اون بچه چکار کردی؟!

حس خوبی داشتم از اینکه دستم رو به صورت یک انسان معصوم کشیده بودم! خیلی سال بود که وجود یک انسان پاک رو احساس نکرده بودم!...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:55  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

برنامه های مبتذل

پخش برنامه های مبتذل درست مصرف کردن!!! بر پدر بی جنبه من تاثیر زیادی گذاشته!

باعث شده است زوراش یا به کولر اتاق من برسد یا به خاموشی مطلق حیاط یا به روشن کردن ماشین لباس شویی در ساعت 5 صبح!!!

کاش ساعت پخش این گونه برنامه ها رو عوض کنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:51  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

حرفهایی دارم که از نوشتن آنها ممکن است دکمه های کیبورد جایشان را خیس کنند!

پس فعلا سکوت اختیار میکنیم تا بعد ببینیم روزگار چگونه خواهد گذشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:24  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 

... تا دو سال پیش، چشمانش از دست من زیاد نمناک میشد!

حالا دو سالی میشود که من چشمانش را تر نکرده ام، اما برای من اشکی ریخته!

با تاخیری در این مکان نیز، روزت مبارک مادر همیشه گریان من...!

آفریدگارا ! تو را سپاس از برای دمیدن در روح حوا تا جهان را گسترده شود از موجودی به نام زن و احساسی همچون مادر!

وجودش مقدس باد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:49  توسط ز يـــــ نـــــ بـــــ ... .  | 


  RSS 

 
offshore